X
باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
خاطرات معین جان، بهار زندگی ما
تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 5 مرتبه

خداروشكر امسال شب عيد غدير، شب خيلي خوبي بود و عيدي مون رو گرفتيم و همه خونه مون جمع شدن تا توي تولد معين كوچولو شركت كنند . آقا معين هم بالاخره به مراد دلش رسيد آخه هميشه دوست داشت توي تولدش همه باشن.محبت

بالاخره با توكل به خدا ، همه ي عزيزان ، برنامه هاشون رو تنظيم كردن و به ما افتخار دادن و توي تولد معين كوچولو شركت كردن.جشن

عزيز و آقاجون و خاله سميه و نازنين و محمدمهرداد هم از روز پنجشنبه اومدن مشهد.محبت

عمو حسن هم روز جمعه اومدن مشهد.آرام

خاله اكرم و محمدامين هم روز جمعه اومدن مشهد.آرام

آقاجون و ماماني روز يكشنبه از گناباد به سمت بجنورد حركت كردن تا سامان رو براي جشن تولد بيارن و شب به مشهد رسيدن كه ما داشتيم توي حياطشون گوسفندي كه با آقاي فولادي و آقاجون تهران خريده بوديم رو قربوني مي كرديم.جشن

از ظهر روز دوشنبه بهمراه همه اعضاي خانواده شروع كرديم به تزيين اتاق و سالاد درست كردن.

شب هم مراسم جشن تولد رو گرفتيم و معين از خوشحالي همش بالا و پايين مي پريد.

عمو حسين و مليحه خانم هم از بجنورد حركت كرده بودن و خودشون رو با همه خستگي به تولد فرشته كوچولو رسونده بودن.

عمو مهدي و طاهره خانم و محمدصدرا كوچولو، يه مهموني ديگه دعوت بودن ولي وقتشون رو يه جوري تنظيم كردن كه به تولد عزيز دلم برسن.

خاله خديجه و حسن آقا و سميه هم خودشون رو به مشهد رسونده بودن و به تولد معين كوچولو رسيدن.

آقاجون و عمو حسن هم توي ترافيك رفته بودن رستوران تا غذاهارو بيارن و حسابي اذيت شدن.

امين آقا هم زحمت فيلمبرداري جشن تولد رو گرفتن.

دايي محمدرضا هم كه تا ساعت هشت شيفت بود ولي تا ساعت نه خودش رو به تولد معين كوچولو رسوندن.

ماماني و عزيز و عمه و خاله اكرم و خاله سميه و اعظم خانوم هم توي پذيرايي و كارهاي خونه حسابي زحمت كشيدن.

خلاصه همه با هم دست به دست هم داديم و يه تولد خيلي قشنگ و به ياد موندني براي معين كوچولو گرفتيم.

راستي تم تولدشم هم باب اسفنجي بود ، خداروشكر امسال اذيت نشدم آخه همه وسايلش حتي سفره يكبار مصرفش هم به راحتي پيدا شد.

خداروشكر ، ممنونم ، دوستت دارم خدا، واقعا عالي بود ، خيلي كمكمون كردي.



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 7 مرتبه

روز پنجشنبه اولين جلسه اوليا و مربيان تشكيل شد، معين كوچولو توي حياط كلي با دوستاش بازي كرد و حسابي بهش خوش گذشت. ما هم سالن آمفي تئاتر بوديم اول آقاي خداديان بعد آقاي دلپسند صحبت كردن بعد كادر مدرسه و معلم ها رو معرفي كردن.

بعد از ليست نگاه كرديم و معين كوچولو توي كلاس خانم سرابي بود.

بعد مامان و باباها رفتن توي كلاس خانم معلم ها و ما به كلاس خانم سرابي رفتيم و خانم سرابي هم از شيوه آموزشي و روشهاي تدريسش صحبت كردند و واسه كلاس نماينده انتخاب كردند. بعد ليست اقلامي كه بايد تهيه كنيم را به ما دادند.

آخر جلسه ، پيش خانم سرابي رفتم و گفتم احتمالا شما دبستان گلها نبودين و گفتن آره بودم و ايشون گفتند كه چطور، گفتم آخه شما معلم عمو حسنِ معين كوچولو بودين، يه دفعه گفتن آره ، حسن محمدزاده رو يادمه ، يه سوپر هم توي دانش آموز داشتن كه من بعدها چند بار رفتم شايد حسن رو اونجا ببينم كه قسمت نشد گفتم آره الان فوق ليسانسش رو از دانشگاه علم و صنعت گرفته و براي دكترا دارن تلاش مي كنن و از من قول گرفتن كه حتما عمو حسن رو به مدرسه ببرم تا عموحسن رو ببينند.

معين خيلي خانم سرابي رو دوست داشت و گفت بنظر معلم مهربوني ميان

انشاا.. خدا همه معلم ها رو كمك كنه و سال خوب و پربار بهمراه دانش آموزان خيلي خوبي داشته باشند.

اميدوارم امسال، سال خيلي خوبي براي خانم عليزاده و خانم سرابي باشه و خداوند هميشه يار و ياورشون باشه



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 6 مرتبه

عزيزدلم حسابي دوچرخه سوار شده و هر روز بعدازظهر مارو به پارك و خيابون ميكشونه كه دوچرخه سواري كنه مخصوصا از موقعي كمكي هاي چرخش رو درآورده و بدون كمكي از اين ور به اون رو ميره، بابارضا در كمتر از دو روز بهش دوچرخه سواري بدون كمكي رو ياد داد و الان حسابي خوشحاله.

جديدا عاشق پينگ پنگ هم شده و همش توي پارك با من و بابارضا بازي ميكنه البته دو تا دوست جديد هم پيدا كرديم كه حسابي اهل پينگ پنگ هستند. علي آقا و يزدان جان. اونا هم كلي تلاش ميكنن تا معين كوچولوي مامان، پينگ پنگ ياد بگيره، الان سرويس رو حسابي ياد گرفته و داره روي جواب دادن توي پيگ پنگ تمرين ميكنه

براي همين بعضي اوقات چاي برميدارم و ميريم توي پارك، چاي ميخوريم و عزيزدلم هم براي خودش دوچرخه سواري، پينگ پنگ و سرسره سواري مي كنه.

بعضي روزها هم پويان كوچولو ( نوه ي يكي از همسايه ها ) مياد خونه مون و كلي با هم بازي ميكنن مثلا عموپولدار، ببين و بگو ، ماشين بازي، جنگ بازي و .... آخه از تهران اومدن و قراره بيستم شهريور برگردن تهران.

 

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 7 مرتبه

روزهاي تابستان رو به اتمام است و فرشته كوچولوي من توي اين تابستون، حسابي مارو سربلند كرد آخه كلي مستقل شده و براي خودش و ما يه مردي شده، با هركي در مورد مستقل شدنش صحبت مي كنم، تعجب مي كنه كه با توجه به سن كمش چطوري اين كارها رو انجام ميده ، خداروشكر به خاطر همه نعمتهايي كه به ما دادي مخصوصا اين فرشته كوچولو.

امسال تابستون ، حسابي سر پسرم شلوغ بود آخه براش كلي كلاسهاي مختلف ثبت نام كرده بودم :

1- كلاس فوتبال ( دو ترم ) - كل تابستون

2- كلاس شطرنج

3- كلاس شنا

4- كلاس ژيمناستيك ( يك ترم )

5- كلاس تثبيت يادگيري با خانم عليزاده

البته كلاس شطرنجش هنوز ادامه داره و توي ايام مدرسه هم ميخواد بره.

يه روز هم يه خاطره جالبي با يك سوسك شيطون داشت كه كلي به ياد ماندني شد.

يه خاطره هم با شركت مخابرات داريم كه اونم خاطره جالبي بود و باعث شد كه براي فرشته كوچولو، سيمكارت انارستان بگيريم.

عزيزدلم، كلي واسه خودش آژانس سوار شده و با  آژانس اين ور و اون ور ميره.

چند بار هم گناباد ( يه بار با عمه و امين آقا ، چند بار هم سه نفري ) رفتيم.



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 16 مرتبه

چهاردهم و پانزدهم خرداد تصمیم گرفتیم بریم گناباد هم کمکی به آقاجون و مامانی بکنیم و هم هوایی تازه کنیم , اتفاقا مسافرت خیلی خیلی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت روز شنبه هم وقتی اومدیم مشهد , استراحت کردیم و روز یکشنبه با انرژی رفتیم سرکار , عزیز دل مامان هم حسابی مرد شده و خودش روزها توی خونه می مونه خدا نگهدارت باشه عزیز دلم , باعث افتخاری ، دوستت دارم

این عکسارو توی راه رفتن به گناباد توی ماشین گرفتیم , الهی قربونتون برم که اینقدر ناز و پاکین , انشاا... همیشه همینطور باشین

فرشته کوچولوی من با خمیر بازی هاش کلی چیزهای قشنگ قشنگ درست کرد مثل فیل, رنگین کمان, حلزون و ....

عمو رضا یک طوطی قشنگ آورده بود که معین باهش بازی کنه اتفاقا حرف هم می زد خیلی ناز بود همش می گفت خوبی, خوبی , بوس بده , بوس بده , آخرش هم اسم معین رو یاد گرفت , توی حیاط بود وقتی معین میومد توی خونه شروع به جیغ و داد می کرد که معین بره پیشش

وقتی عمورضا داشتن دیوار درست می کردن معین هم دوست داشت کمکش کنه برای همین شروع به خونه سازی کرد منم دستیارش شدم و یه خونه قشنگ به همراه باغ درست کرد, خیلی از کارش خوشحال بود

وقتی آقاجون و مامانی اومدن مشهد , اولین سوالی که ازشون کرد این بود که خونه ی منو خراب کردین اونا هم گفتن نه , عزیز دلم حسابی خوشحال شد
 



موضوع : مسافرت
تاريخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 22 مرتبه

روز دهم خردادماه عزیز دلم توی جشن ستارگان دعوت شد و من از سرکارم رفتم دنبالش و با هم رفتیم مدرسه, مراسم خوبی بود عزیز دلم جایزه گرفت و حسابی خوشحال بود

بعداز جشن با هم اومدیم سرکار من , محیط کارم براش خیلی جذاب بود , همکارام همه بغلش می کردن و همه از ادب و احترامش صحبت می کردن و می گفتن خیلی با ادبه , منم می گفتم آخه مامانی و آقاجونش بزرگش کردن و از اونا یاد گرفته , خلاصه حسابی عزیز دلم رو بوس کردن و با همه همکارام آشنا شد. بعد میخواستیم با سرویس بیایم خونه که همکارم برامون ماشین های استیجاری منطقه رو هماهنگ کرد و معین دلش می خواست با سرویس بریم ولی به سه راه که نرسیدیم خوابش برد بعد اومدیم خونه و زود آماده شدیم و رفتیم مدرسه برای شرکت در جشن الفبا , اونجا هم حسابی بهش خوش گذشت

فرشته کوچولو زیاد اهل کیک نیست و دوست نداشت کیک بخوره ولی دوست مهربونش دلش نمیومد که تنها کیک بخوره برای همین با قاشق معین از کیک معین برداشت و توی دهان معین کرد و حسابی صحنه قشنگی شد منم زود این صحنه رو عکس گرفتم

روز فوق العاده زیبایی بود هم به معین و هم به من حسابی خوش گذشت . آخر شب فرشته کوچولوی من حسابی دلش گرفته بود و گفت وقتی خانم علیزاده متن خداحافظی شون رو خوندن من میخواستم از اعماق قلبم گریه کنم و یه کم بدعنقی می کرد آخه میخواست از فردا دیگه صبح ها تنها از خواب بیدار شه و صبحونه بخوره تا ما بیایم , برای همین من و بابارضا هم درکش می کردیم



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 15 مرتبه

اولین روزهایی که عزیز دلم مستقل شدن رو تجربه می کرد چیزهای جالبی میخواست مثلا دوست داشت موشک درست کنه یا اینکه میخواست لباس محمدصدرا رو که ملیحه خانوم از کربلا آورده بودن رو کادو کنه یا اینکه خوراکی بخره , دنبال چسب لاک پشت های نینجا می گشت و کارهای جالب دیگه که هدایت کردنش یه مقدار سخت بود ولی بهرحال به خاطره تبدیل شد

مراحل ساخت موشک رو برای معین کوچولو به کمک همکارم انجام دادیم و براش عکس گرفتم و از طریق تلگرام فرستادم تا عزیز دلم توی خونه انجام بده

فرشته کوچولو هم وقتی سوال براش پیش می اومد برام عکس می گرفت و می فرستاد و به خوبی و خوشی حل می شد



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : چهارشنبه 5 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 15 مرتبه

سرکار خانم علیزاده برای تقویت شنیداری بچه ها هر هفته براشون یه قصه می گفت و بچه ها توی خونه قصه رو واسه مامان و باباها تعریف می کردن بعد اون قصه توسط مامان نوشته می شد و واسه خانم علیزاده فرستاده میشد اینطوری خانم علیزاده متوجه می شدن که کی به قصه گوش داده و کی گوش نداده بعضی از اونارو من عکس گرفتم که اینجا گذاشتم

شعرهایی که باید واسه جشن الفبا حفظ می کردن

آخرین کاردستی کلاس اول معین کوچولو

آدمکهای لبخند که برای گرفتن هر یه دونه اش کلی تلاش کردن



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 3 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 18 مرتبه

معین کوچولو در حال سلفی گرفتن

رانندگی بعداز آرایشگاه واقعا می چسبه , همیشه وقتی با بابایی می ره آرایشگاه تا موقعی که کار بابا تموم بشه شروع می کنه به راننده بازی و منو همه جای دنیا می رسونه

اینم یه عکس از خواب قشنگ فرشته کوچولو که مثل فرشته ها خوابیده

اینجام که بابارضا, فرشته رو خوابونده اونم با صدای قشنگی که داره



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 25 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 15 مرتبه

وقتی از سرکار اومدم دیدم که یه مهمون کوچولو خونه ماست که اونم محمدصدراجونه,معین کوچولو هم حسابی خوشحال و با هم یه عالمه بازی کردن , خوراکی خوردن خلاصه با هم کلی عشق کردن

بعدش مهمون کوچولوی ما خوابش می اومد برای همین فرشته من شروع به مشق نوشتن کرد و محمدصدرا جوون هم خوابید

محمدصدرا جوون بیدار شد بعدش شام خوردیم و رفتیم پارک کلی هم اونجا بازی کردن بعد مهمون کوچولو رو به خونه شون رسوندیم و ما هم برگشتیم خونه

خدا نگهدارت باشه مهمون کوچولوی ناز ما



موضوع : دوستای معین
تاريخ : شنبه 25 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 14 مرتبه

عکس هایی که برای جشنواره گرفتیم

توی این عکس یه نی نی انتهای پارک داشته میفتاده برای همین بابارضا حواسش به اون پرته و اخم کرده



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 10 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 14 مرتبه

مدرسه معین جشنواره آش رو برگزار کرد و ما هم به مامانی و آقاجون زحمت دادیم و آش گنابادی که به آش جوش پره معروفه رو بردیم واقعا نمی دونم چه جوری محبت های مامانی و آقاجون رو جبران کنم از صبح زود شروع به پختن آش کردن وقتی من رسیدم فقط مواد رو لای خمیر کردیم و توی قابلمه ریختم بعدش من با آقاجون آش رو بردم مدرسه و از اونجا رفتم سرکار و یه کاسه هم به اصرار مامانی برای همکارهام بردم که اونا هم حسابی خوششون اومد. کارشون حرف نداشت و باعث شدن که معین توی جشنواره برنده بشه ,

خدایا شکرت چقدر مهربونی

اینم نتایج جشنواره



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 17 مرتبه

یه روز خانم قاسمی ( همکار و دوست عزیز مامان ) ما رو به خونه شون دعوت کرد اونجا معین کوچولو با امیرمحمد آشنا شد و با آترین کوچولو و درساجون و مهدیار جون شروع به بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت که آخرش میخواستیم بریم خونه گفت چقدر زود تموم شد و اصلا دلش نمیخواست از اونجا بیاد . البته حق داشت فوق العاده به همه مون خوش گذشت , خدا انشاا... بهش سلامتی و برکت فراوون بده



موضوع : دوستای معین
تاريخ : 5 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

سیزده به در همه با هم به همراه دایی حسین و خانواده شون رفتیم باغ امین آقا و حسابی به همه مون خوش گذشت

آقاجون به همراه عمومهدی اومده بودن خونه ما و معین کوچولو حسابی ذوق زده بود

با عزیز و دایی محمدرضا رفته بودیم باغ امین آقا

با آقاجون و دایی محمدرضا رفته بودیم باغ امین آقا

عکسی که از حرم امام رضا گرفتیم

خدا به تمام کسانی که باعث بوجوداومدن این خاطرات قشنگ می شن سلامتی و برکت بده و همیشه دلهامون رو بهم نزدیک و نزدیک تر کنه, الهی آمین



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 66 مرتبه

چند وقته سرم شلوغه و وقت نکردم تا عکس های عزیزدلم رو بزارم امروز تصمیم گرفتم عکس های مدرسه معین جون رو بزارم, وقت نکردم مرتب کنم

توی این پست سعی کردم زحمات خانم علیزاده ( معلم معین جوون ) رو ثبت و ضبط کنم تا معین همیشه یادش باشه که یادگرفتن حروف الفبارو مدیون کی هست

خانم علیزاده , از ته دلم دوستتون دارم و هیچوقت این محبتتون رو فراموش نمی کنم

انصافا واسه بچه ها خیلی زحمت می کشین

دوستتون داریم , زیاد زیاد زیاد

تمام مشهد رو گشتم تا بالا خره تونستم کیف لاک پشت نینجا بخرم اینم کیفش!!

میز تحریر بن تن رو هم برای عزیز دلم گرفتیم

واسه جشنواره آب بطری درست کردیم وقتی که یاد گرفتن آب رو بنویسن

  

روز دانش آموز

آموزش حرف ب

آموزش حرف س

نوشتن املا روی بادکنک

آموزش حرف ر

آموزش حرف ت

 

آموزش حرف د

 ( اینا رو من و بابا رضا درست کردیم )

 

آموزش حرف م

نمایشگاه اربعین و ساخت کتل و پرچم

آموزش حرف ای

آموزش ریاضی

آموزش حرف ن

آموزش علوم

آموزش حرف او

فوق برنامه

 

اینم پرده کلاس که آقای جهانشیری زحمتش رو کشیده بود

 

آموزش حرف ز

اینم چاشتی که نوبت معین بود و ما باید درست میکردیم

اینم کارنامه معین جون ( خانم علیزاده ازتون ممنونیم )



موضوع : دوستای معین
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد