باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
خاطرات معین جان، بهار زندگی ما
تاريخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 10 مرتبه

چهاردهم و پانزدهم خرداد تصمیم گرفتیم بریم گناباد هم کمکی به آقاجون و مامانی بکنیم و هم هوایی تازه کنیم , اتفاقا مسافرت خیلی خیلی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت روز شنبه هم وقتی اومدیم مشهد , استراحت کردیم و روز یکشنبه با انرژی رفتیم سرکار , عزیز دل مامان هم حسابی مرد شده و خودش روزها توی خونه می مونه خدا نگهدارت باشه عزیز دلم , باعث افتخاری ، دوستت دارم

این عکسارو توی راه رفتن به گناباد توی ماشین گرفتیم , الهی قربونتون برم که اینقدر ناز و پاکین , انشاا... همیشه همینطور باشین

فرشته کوچولوی من با خمیر بازی هاش کلی چیزهای قشنگ قشنگ درست کرد مثل فیل, رنگین کمان, حلزون و ....

عمو رضا یک طوطی قشنگ آورده بود که معین باهش بازی کنه اتفاقا حرف هم می زد خیلی ناز بود همش می گفت خوبی, خوبی , بوس بده , بوس بده , آخرش هم اسم معین رو یاد گرفت , توی حیاط بود وقتی معین میومد توی خونه شروع به جیغ و داد می کرد که معین بره پیشش

وقتی عمورضا داشتن دیوار درست می کردن معین هم دوست داشت کمکش کنه برای همین شروع به خونه سازی کرد منم دستیارش شدم و یه خونه قشنگ به همراه باغ درست کرد, خیلی از کارش خوشحال بود

وقتی آقاجون و مامانی اومدن مشهد , اولین سوالی که ازشون کرد این بود که خونه ی منو خراب کردین اونا هم گفتن نه , عزیز دلم حسابی خوشحال شد
 



موضوع : مسافرت
تاريخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 18 مرتبه

روز دهم خردادماه عزیز دلم توی جشن ستارگان دعوت شد و من از سرکارم رفتم دنبالش و با هم رفتیم مدرسه, مراسم خوبی بود عزیز دلم جایزه گرفت و حسابی خوشحال بود

بعداز جشن با هم اومدیم سرکار من , محیط کارم براش خیلی جذاب بود , همکارام همه بغلش می کردن و همه از ادب و احترامش صحبت می کردن و می گفتن خیلی با ادبه , منم می گفتم آخه مامانی و آقاجونش بزرگش کردن و از اونا یاد گرفته , خلاصه حسابی عزیز دلم رو بوس کردن و با همه همکارام آشنا شد. بعد میخواستیم با سرویس بیایم خونه که همکارم برامون ماشین های استیجاری منطقه رو هماهنگ کرد و معین دلش می خواست با سرویس بریم ولی به سه راه که نرسیدیم خوابش برد بعد اومدیم خونه و زود آماده شدیم و رفتیم مدرسه برای شرکت در جشن الفبا , اونجا هم حسابی بهش خوش گذشت

فرشته کوچولو زیاد اهل کیک نیست و دوست نداشت کیک بخوره ولی دوست مهربونش دلش نمیومد که تنها کیک بخوره برای همین با قاشق معین از کیک معین برداشت و توی دهان معین کرد و حسابی صحنه قشنگی شد منم زود این صحنه رو عکس گرفتم

روز فوق العاده زیبایی بود هم به معین و هم به من حسابی خوش گذشت . آخر شب فرشته کوچولوی من حسابی دلش گرفته بود و گفت وقتی خانم علیزاده متن خداحافظی شون رو خوندن من میخواستم از اعماق قلبم گریه کنم و یه کم بدعنقی می کرد آخه میخواست از فردا دیگه صبح ها تنها از خواب بیدار شه و صبحونه بخوره تا ما بیایم , برای همین من و بابارضا هم درکش می کردیم



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 11 مرتبه

اولین روزهایی که عزیز دلم مستقل شدن رو تجربه می کرد چیزهای جالبی میخواست مثلا دوست داشت موشک درست کنه یا اینکه میخواست لباس محمدصدرا رو که ملیحه خانوم از کربلا آورده بودن رو کادو کنه یا اینکه خوراکی بخره , دنبال چسب لاک پشت های نینجا می گشت و کارهای جالب دیگه که هدایت کردنش یه مقدار سخت بود ولی بهرحال به خاطره تبدیل شد

مراحل ساخت موشک رو برای معین کوچولو به کمک همکارم انجام دادیم و براش عکس گرفتم و از طریق تلگرام فرستادم تا عزیز دلم توی خونه انجام بده

فرشته کوچولو هم وقتی سوال براش پیش می اومد برام عکس می گرفت و می فرستاد و به خوبی و خوشی حل می شد



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : چهارشنبه 5 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

سرکار خانم علیزاده برای تقویت شنیداری بچه ها هر هفته براشون یه قصه می گفت و بچه ها توی خونه قصه رو واسه مامان و باباها تعریف می کردن بعد اون قصه توسط مامان نوشته می شد و واسه خانم علیزاده فرستاده میشد اینطوری خانم علیزاده متوجه می شدن که کی به قصه گوش داده و کی گوش نداده بعضی از اونارو من عکس گرفتم که اینجا گذاشتم

شعرهایی که باید واسه جشن الفبا حفظ می کردن

آخرین کاردستی کلاس اول معین کوچولو

آدمکهای لبخند که برای گرفتن هر یه دونه اش کلی تلاش کردن



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 3 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

معین کوچولو در حال سلفی گرفتن

رانندگی بعداز آرایشگاه واقعا می چسبه , همیشه وقتی با بابایی می ره آرایشگاه تا موقعی که کار بابا تموم بشه شروع می کنه به راننده بازی و منو همه جای دنیا می رسونه

اینم یه عکس از خواب قشنگ فرشته کوچولو که مثل فرشته ها خوابیده

اینجام که بابارضا, فرشته رو خوابونده اونم با صدای قشنگی که داره



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 25 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

وقتی از سرکار اومدم دیدم که یه مهمون کوچولو خونه ماست که اونم محمدصدراجونه,معین کوچولو هم حسابی خوشحال و با هم یه عالمه بازی کردن , خوراکی خوردن خلاصه با هم کلی عشق کردن

بعدش مهمون کوچولوی ما خوابش می اومد برای همین فرشته من شروع به مشق نوشتن کرد و محمدصدرا جوون هم خوابید

محمدصدرا جوون بیدار شد بعدش شام خوردیم و رفتیم پارک کلی هم اونجا بازی کردن بعد مهمون کوچولو رو به خونه شون رسوندیم و ما هم برگشتیم خونه

خدا نگهدارت باشه مهمون کوچولوی ناز ما



موضوع : دوستای معین
تاريخ : شنبه 25 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 10 مرتبه

عکس هایی که برای جشنواره گرفتیم

توی این عکس یه نی نی انتهای پارک داشته میفتاده برای همین بابارضا حواسش به اون پرته و اخم کرده



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 10 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 10 مرتبه

مدرسه معین جشنواره آش رو برگزار کرد و ما هم به مامانی و آقاجون زحمت دادیم و آش گنابادی که به آش جوش پره معروفه رو بردیم واقعا نمی دونم چه جوری محبت های مامانی و آقاجون رو جبران کنم از صبح زود شروع به پختن آش کردن وقتی من رسیدم فقط مواد رو لای خمیر کردیم و توی قابلمه ریختم بعدش من با آقاجون آش رو بردم مدرسه و از اونجا رفتم سرکار و یه کاسه هم به اصرار مامانی برای همکارهام بردم که اونا هم حسابی خوششون اومد. کارشون حرف نداشت و باعث شدن که معین توی جشنواره برنده بشه ,

خدایا شکرت چقدر مهربونی

اینم نتایج جشنواره



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

یه روز خانم قاسمی ( همکار و دوست عزیز مامان ) ما رو به خونه شون دعوت کرد اونجا معین کوچولو با امیرمحمد آشنا شد و با آترین کوچولو و درساجون و مهدیار جون شروع به بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت که آخرش میخواستیم بریم خونه گفت چقدر زود تموم شد و اصلا دلش نمیخواست از اونجا بیاد . البته حق داشت فوق العاده به همه مون خوش گذشت , خدا انشاا... بهش سلامتی و برکت فراوون بده



موضوع : دوستای معین
تاريخ : 5 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

سیزده به در همه با هم به همراه دایی حسین و خانواده شون رفتیم باغ امین آقا و حسابی به همه مون خوش گذشت

آقاجون به همراه عمومهدی اومده بودن خونه ما و معین کوچولو حسابی ذوق زده بود

با عزیز و دایی محمدرضا رفته بودیم باغ امین آقا

با آقاجون و دایی محمدرضا رفته بودیم باغ امین آقا

عکسی که از حرم امام رضا گرفتیم

خدا به تمام کسانی که باعث بوجوداومدن این خاطرات قشنگ می شن سلامتی و برکت بده و همیشه دلهامون رو بهم نزدیک و نزدیک تر کنه, الهی آمین



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 59 مرتبه

چند وقته سرم شلوغه و وقت نکردم تا عکس های عزیزدلم رو بزارم امروز تصمیم گرفتم عکس های مدرسه معین جون رو بزارم, وقت نکردم مرتب کنم

توی این پست سعی کردم زحمات خانم علیزاده ( معلم معین جوون ) رو ثبت و ضبط کنم تا معین همیشه یادش باشه که یادگرفتن حروف الفبارو مدیون کی هست

خانم علیزاده , از ته دلم دوستتون دارم و هیچوقت این محبتتون رو فراموش نمی کنم

انصافا واسه بچه ها خیلی زحمت می کشین

دوستتون داریم , زیاد زیاد زیاد

تمام مشهد رو گشتم تا بالا خره تونستم کیف لاک پشت نینجا بخرم اینم کیفش!!

میز تحریر بن تن رو هم برای عزیز دلم گرفتیم

واسه جشنواره آب بطری درست کردیم وقتی که یاد گرفتن آب رو بنویسن

  

روز دانش آموز

آموزش حرف ب

آموزش حرف س

نوشتن املا روی بادکنک

آموزش حرف ر

آموزش حرف ت

 

آموزش حرف د

 ( اینا رو من و بابا رضا درست کردیم )

 

آموزش حرف م

نمایشگاه اربعین و ساخت کتل و پرچم

آموزش حرف ای

آموزش ریاضی

آموزش حرف ن

آموزش علوم

آموزش حرف او

فوق برنامه

 

اینم پرده کلاس که آقای جهانشیری زحمتش رو کشیده بود

 

آموزش حرف ز

اینم چاشتی که نوبت معین بود و ما باید درست میکردیم

اینم کارنامه معین جون ( خانم علیزاده ازتون ممنونیم )



موضوع : دوستای معین
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 54 مرتبه

روز دوم آذرماه جلسه اولیا و مربیان بود که من شرکت کردم و از راهنمایی ها معلم خوب و عزیز معلم کوچولو استفاده کردم و کارنامه دو ماهه عزیز دلم رو گرفتم 

روز پنجم آذر عزیز دلم عضو کتابخانه شده بود و حسابی از این قضیه خوشحال بود و بعدازظهرش هم , سه نفری مون رفتیم و کتابهایی که خانم علیزاده معرفی کرده بودن به همراه چند کتاب دیگه واسه فرشته کوچولو خریدیم که یه سه جلدی اش اصلا توی مشهد نبود که به عموحسن گفتم تا زحمتش رو بکشن و از تهران براش بخرن

روز جمعه هم رفتیم باغ و کارت عضویت کتابخانه اش رو هم با خودش آورد و خیلی دوستش داشت . اونجا کلی معلم بازی کردیم و روی کتابهایی که جدید خریده بودیم , کار کردیم و حسابی بهمون خوش گذشت

شنبه هم وقتی اومدم خونه کتابی که از کتابخانه گرفته بود رو بهم نشون داد که در مورد زندگی حضرت عباس بود و با ناراحتی گفت کارتم رو گرفت بهش گفتم آره کارت دستشون می مونه و اونم خوشحال شد. اون شب کتاب رو براش خوندم و فرداش کتاب رو برد و یه کتاب دیگه آورد که مربوط به زندگی ده امام بود و من بهش گفتم این رو باید یک هفته نگه داریم چون قصه هاش زیاده , معین هم با تعجب گفت مگه میشه یه کتاب رو چند روز دستمون نگه داریم گفتم آره , گفت اگه میدونستم کتاب دیروز رو نمی بردم آخه خیلی دوستش داشتم میزاشتم چند روز دیگه می بردم , منم کلی از دستش خندیدم , الهی بگردمت عزیز دلم!!

واسه عزیز دلم یه کلاه بافتم که خیلی دوستش داشت که یه بار توی سرویس جا گذاشته بود و فکر کرده بود که گم کرده به من با ناراحتی گفت مامان اگه پیدا نشه , دوباره برام دوباره می بافی , منم گفتم آره عزیز دلم!

نهم آذرماه حرف ر رو یاد گرفته بود و می تونست کلمه مادر رو بنویسه برای همین حسابی خوشحال بود و برام کلی جایزه آورده بود , الهی خوشبختی و عاقبت بخیری تو ببینم عزیز دلم

11 آذر هم عازم گناباد شدیم و رفتیم حسینیه تا مراسم تعزیه خوانی رو اجرا کنن , عزیز دلم از اول تا آخر مراسم کنار عمو حسن و محمد جواد و سامان نشست و همش به تعزیه خوانی گوش می داد و دقت می کرد وسطای مراسم هم اومد پیش من و گفت چرا اینجا نشستی آخه دیده نمیشه منم گفتم اشکال نداره , شما برو همون جلو بشین , برای همین دوباره رفت پیش آقاجون و عموحسن نشست .

روز پنجشنبه رفتیم امامزاده کاخک . اونجا یه طبل خیلی بزرگ واسه کاروانهای عازم مشهد بود که معین خیلی دوستش داشت و همش به اون ور می رفت

روز جمعه خبر بد تصادف دایی محمدرضا رو شنیدیم برای همین بلافاصله به سمت مشهد حرکت کردیم و توی راه خیلی دلواپس اعظم خانم و دایی محمدرضا بودیم وقتی به مشهد رسیدیم بلافاصله رفتیم بیمارستان , خوشبختانه خودشون بهتر بودن و ما از نگرانی دراومدیم ولی ماشینشون حسابی خراب شده بود با اینکه اینها مقصر نبودن ولی کلی بخاطر ماشین و کارهای بعداز تصادف اذیت شدن

روز 15 آذر , روزی بود که واسه روز چاشت آقا معین انتخاب شده بود, اولش کلی فکر کردم چی درست کنم بعدش به این نتیجه رسیدم چون بین بیست صفر تا بیست و هشتم صفره بهتره که شله زرد درست کنم , برای همین ما تدارک شله زرد رو دیدیم , برای همین من مرخصی گرفتم و شله زردها رو بردم مدرسه و به کمک معین کوچولو واسه دوستاش توزیع کردیم به نظر من که حسابی خوشمزه شده بود. خداکنه بچه ها هم خوششون اومده باشه

روز چهارشنبه 18 آذرماه هم عزیز دلم به خاطر برف روز قبل که اومده بود تعطیل شد که حسابی بهش توی خونه آقاجون خوش گذشته بود

روز پنجشنبه هم رفتیم دور حرم و هیئت ترک ها و هیئت های دیگه رو دیدیم بعد واسه معین طبل خریدیم و بعدش رفتیم حسینیه واسه ناهار , بعدش رفتیم خونه دایی محمدرضا و فیلم دیدیم و آخر شب هم رفتیم حسینیه

روزجمعه هم واسه ناهار خونه آقاجون بودیم و بعدازظهرش هم واسه دیدن زائران پیاده رفتیم آخر شب هم دور حرم رفتیم .

روز شنبه هم زود آماده شدیم و رفتیم دور حرم تا معین کوچولوی ما بتونه با هیئت طبل بزنه که کلی بهش خوش گذشت , شب هم واسه شام غریبان امام رضا رفتیم دور حرم و اونجا یک هیئت ترک زبان بود که مراسم جالبی داشتن و مداحشون خیلی با انرژی مداحی می کرد معین کوچولو هم تمام حرکات اون آقارو توی ذهنش ضبط کرده بود و همش توی خونه اجرا میکرد

روز دوشنبه 30 آذر هم عزیز دلم توی مدرسه جشن یلدا داشت و حسابی بهش خوش گذشته بود و معلم نازنین اش کلی براشون زحمت کشیده بود تا یه مراسم به یاد ماندنی براشون بجا بزاره و حسابی هم موفق شده بود چون معین کوچولو تا چند روز از مراسم جشن یلداشون تعریف میکرد. شب هم رفتیم خونه آقاجون تا شب یلدا دور هم باشیم , البته مثل همیشه نبود و شور و انرژی سال های قبل رو نداشت شایدم بخاطر این بود که عمو حسن نبود, ولی بازم خداروشکر بد نبود.البته طاهره خانم حسابی زحمت کشیده بودن و کلی خوراکی تهیه کرده بودن (ژله , کیک , راحت الحلقوم و ...) که همشون هم حسابی خوشمزه بود

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 20 آذر 1394 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 89 مرتبه

عزیز دل خاله , آقا مهردادی (عاشورا و تاسوعا)

اینم دوتا وروجک ها , قربونشون برم من

جوجه کوچولوی خودم با چتری که براش خریدم

شیطنت های آقا معین موقع خرید کاپشن بابارضا و عموحسن که به آقاجون و مامانی و امین آقا و فاطمه خانوم زحمت داده بودیم

کجایی کوچولو!!

جاتون خالی , آخرشب رفتیم حرم خیلی فاز داد

اینم بابارضا از ضریح آقا امام رضا گرفت , قربونش برم الهی!!

اینم یه عکس از خواب قشنگه فرشته کوچولو

بیستم صفر توی گناباد که عزیز دلم بازم نقش ایفاد کرد

این عکس رو توی جایگاهی که مخصوص استقبال از زائران پیاده بود گرفتیم:

بابارضا و معین کوچولو و آقای شاهرودی

بابارضا و معین کوچولو و آقای شاهرودی و آقای کاظمی

این عکس رو هم دایی محمدرضا با آقای علی مشهدی توی نمایشگاه مطبوعات تهران گرفته

این طبل هم واسه زائرین امام رضا توی کاخک بود که معین کلی دوستش داشت

اینم طبلی که ما براش گرفتیم و توی هیئت روز بیست و هشت صفر طبل زد

اینارو شام غریبان امام رضا گرفتیم

امام حسین و امام رضا نگهدارت باشن عزیز دلم , دوستت دارم

 



موضوع : عكس هاي توي موبايل بابا
تاريخ : يکشنبه 1 آذر 1394 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 47 مرتبه

روز اول آبان عازم گناباد شدیم وقتی رسیدیم گناباد عزیزدلم به یک تفنگ آب پاش و سوت توپی گیر داد که بابارضا براش سوت رو خرید ولی تفنگ رو نخرید اونم بخاطر تفنگ خیلی ناراحت شد و همش اذیت می کرد بالاخره رفتیم خونه عزیز و هیئت اومدن دم در خونه و ما شیرکاکائو و کیک پخش کردیم و ظهر توی هیئت استامبولی خوردیم و بعدازظهر هم سرخاک رفتیم و اونجا بلغور گنابادی خوردیم و شب هم آبگوشت می دادن که ما نرفتیم . روز دوم آبان رفتیم خونه عمه آقارضا و اونجا صبحانه خوردیم , معین کوچولو هم با آقاجون و عموحسن رفت تا واسه مراسم تعزیه خوانی آماده بشه اتفاقا خداروشکر مراسم به خوبی و خوشی برگزار شد و محمدجواد و سامان و معین نقشهاشون رو خیلی قشنگ اجرا کردن بعدازظهر هم عازم مشهد شدیم .

روز 5 آبان ماه , عزیز دلم جشنواره آب داشت که من هم برای جشن شون یک تور آبی خریدم و براش بطری آبش رو تزیین کردم.

جمعه 8 آبان ماه با همدیگه کاردستی رعایت بهداشت درست کردیم که خیلی قشنگ شد. ظهر هم بازی استقلال و پرسپولیس بود که دایی محمدرضا و اعظم خانوم هم اومدن خونه ما و با هم فوتبال رو نگاه کردیم بعدش که دایی رفت ما رفتیم خونه آقاجون و اونجا فوتبال و والیبال و هندبال بازی کردیم .

10 آبان هم عزیز دل مامان مریض بود که نتونست بره مدرسه البته تا 12 آبان نرفت مدرسه روز 12 آبان من و بابارضا و معین کوچولو شروع کردیم به بادباک درست کردن واسه جشن فرداشون توی مدرسه که خیلی هم قشنگ شدن

روز سیزده آبان جشن شون رو گرفتن و بادبادک ها خیلی قشنگ شده بود و معین حسابی از بردنشون خوشحال بود روز پنجشنبه هم رفتیم حرم که خیلی بهمون خوش گذشت

روز 19 آبان معین کوچولو بعداز اینکه معین از مدرسه اومده بود تفنگش خراب شده بود برای همین به من زنگ زد و پشت تلفن کلی گریه کرد و من مجبور شدم مرخصی بگیرم و برم خونه که وقتی رسیدم خوشبختانه بابارضا , مشکلش حل شده بود و خوشحال بود

پنجشنبه ها هم همیشه صبحها خودم عزیزدلم رو می برم مدرسه و ظهرها هم میرم مدرسه اش و خانم علیزاده رو میبینم و جویای درس و اخلاق معین میشم بعدش با سرویس اش میایم خونه.

29 آبان ماه هم وقتی آقاجون از بجنورد اومدن مشهد واسه شام اومدن خونه ما که اتفاقا دایی و اعظم خانوم هم اومدن و حسابی معین کوچولو از مهمون داشتنش خوشحال بود.



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 1 آبان 1394 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 51 مرتبه

دوم مهر آماده رفتن به گناباد شدیم توی راه کلی بهمون خوش گذشت بعد که رسیدیم رفتیم خونه دایی آقاجون و شب هم شام خونه دایی علیرضا بودیم و شب با آقاجون و مامانی خونه عزیز خوابیدیم و روز جمعه مراسم تعزیه خوانی برگزار شد بعد واسه ناهار رفتیم خونه دایی آقاجون و از اونجا عازم مشهد شدیم شب که رسیدیم زود شام درست کردم و خوابیدیم که معین واسه مدرسه اذیت نشه خوشبختانه صبح به موقع بیدار شد ولی یه کم دلش درد می کرد همین قضیه یه مقدار منو دلواپس کرد ظهر رفتم خونه آقاجون و از اونجا معین رو بردم خونه که عزیز دلم مشق هاشو نوشت و شروع به بازی کرد ولی بازم دل دردش شروع شد البته اعظم خانم و دایی محمدرضا هم خونه ما بودن و بابارضا چون جلسه داشت هنوز نیومده بود و من مجبور شدم با دایی محمدرضا , معین رو به دکتر ببرم بعدش بابارضا اومد و کلی نگران معین شده بود ؛ آخر شب اومدیم خونه و معین کوچولو خوابید صبح همچنان دل معین کوچولو درد میکرد و همچنان من دلواپس بودم بعدازظهر بردمش دکتر و از اونجا واسه سونوگرافی بردم که خوشبختانه چیز خاصی نبود بعد اومدیم خونه و خوابیدیم . همچنان دل درد معین تا چند روز ادامه داشت یکی میگفت واسه خوردن شیره , یکی میگفت استرس داره و هزارتا دلیل دیگه , یکی میگفت عسل بده , یکی میگفت فلان چیزو بده بالاخره دل درد عزیزدلم کمتر شد ولی خوبه خوب نشده بعضی اوقات هنوز دل کوچیکش درد میگره و منو آشفته میکنه , انشاا... هیچ بچه ای مریض نشه

توی این ماه , واسه عزیزدلم گرمکن ورزشی خریدیم , چند تا تفنگ گرفتیم , سرزمین عجایب و پرسون رفتیم , خونه دایی حسین و عمو قاسم رفتیم

16مهرماه من بعنوان کمک معلم رفتم مدرسه معین , عزیز دلم حسابی خوشحال بود با خودم گفتم حتما به من میچسبه ولی برخلاف انتظارم تا به مدرسه رسیدیم , از من جدا شد و رفت پیش دوستاش تا با اونا بازی کنه بعد توی کلاس هم اصلا به من گیر نمیداد و فقط اسم بچه ها رو به من یاد می داد و موقع زنگ تفریح ها هم می رفت توی حیاط , خداروشکر خیلی از مستقل بودنش خوشحال شدم

از 18 مهرماه برای من یک مأموریت کاری پیش اومد که مجبور شدم برم توسکا و صبح روز هجدهم با عزیزدلم و بابارضا خداحافظی کردم و 22 مهر برگشتم البته چون پروازم تأخیر داشت دیروقت رسیدم که عزیزدلم خواب بود برای همین صبح 23 ام زودتر بیدارش کردم و سوغاتی هاشو بهش دادم و اونهایی که لوازم التحریری بود رو با خودش برد مدرسه و حسابی خوشحال شد.

روزهای جمعه هم که معین کوچولو یه کم سی دی تعزیه خوانی میزاره و گوش میده بعدش صبحونه میخوریم و شروع می کنیم به تفنگ بازی, معلم بازی , مغازه بازی و بچه بازی

آخرماه عزیز اومدن مشهد و مارو خوشحال کردن و چندروز پیش ما بودن

 

 

 



موضوع : خاطرات معین جون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد