باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
خاطرات معین جان، بهار زندگی ما
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 7 مرتبه

روز پنجشنبه ، دايي محمدرضا و اعظم خانم اومدن خونه ما و جاي همه خالي ، براي دايي محمدرضا يه تولد كوچولو گرفتيم ، البته همه كارهاشو اعظم خانم كردن .

حسابي خوش گذشت . كلي رقصيديم و عكس گرفتيم و براي عزيز و آقاجون فرستاديم .

بعدش عزيز و آقاجون زنگ زدن و با همه ما تلفني صحبت كردن

دايي محمدرضا و اعظم خانم ، انشاا... هميشه سالم و سلامت و سرزنده باشين و خدا بهتون كوچولوهاي ناز بده

الهي آمين



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

پنجشنبه وقتي معين از مدرسه اومد ، گير داد كه بريم دنبال امين ، عزيز دلم ، تمام مشق هاشو زود نوشت تا زودتر بريم دنبال محمد امين ، آماده شديم كه بريم دنبال محمد امين كه بابارضا زنگ زد و گفت برف مياد ، نرين كه خودم ميام هر سه تايي با هم بريم . وقتي بابارضا اومد اصلا نگذاشت كه بابارضا لباسش رو عوض كنه ، بلافاصله گفت بريم ، بالاخره رفتيم و به خيابان نواب رسيديم ، معين خيلي دير ديرش ميشد تا محمد امين رو ببينه خلاصه به هتل محمدامين رسيديم و محمد امين رو ديديم و با خودمون برديم ، عزيز دل خاله تا جمعه خونه ما بود و آخرشب رفتيم خونه دايي محمدرضا و قرار شد شب رو اونجا باشه و فرداش بره هتل كه ساعت 16 بليط داشت به سمت تهران. خدا پشت و پناهت باشه حسابي به ما خوش گذشت

هفته بعدش هم عموحسن و فاطمه خانم از تهران اومدن البته اونام هتل داشتن و معين جون روز اولي كه اومده بودن ، ديده بودشون . حسابي خوشحال بود گفت بالاخره خانم عموحسن رو ديدم . شب ما رو مجبور كرد كه بريم خونه آقاجون كه ديد عموحسن نيست و حسابي پنچر شد

همش از خونه به آقاجون زنگ ميزد كه عموحسن و فاطمه خانم اومدن  . بالاخره با كلي توضيح قانع شد كه اونا با گروه اومدن ، بايد با همگروهي هاشون باشن.

روزپنجشنبه كه عموحسن ميخواستن برن تهران. آقاجون همه خانواده رو دعوت كردن، خلاصه چندساعتي دورهم بوديم و اونا هم عازم تهران شدن . خدا هميشه پشت و پناهتون باشه و خوشبخت و عاقبت بخير باشين.

 



موضوع : دوستای معین
تاريخ : 17 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 10 مرتبه

عزيز دلم عاشق آدمك هاي آجريه ، جديدا هر جا ميره آدمك آجري ميخره . يه بار هم، عزيز كه از تهران اومدن بلافاصله با عزيز رفت و قلعه ي آدمك هاي آجري رو خريد. از دست اين نوه ها

 



موضوع : دوستای معین
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 6 مرتبه

يه روز جمعه ، عمومهدي زنگ زدن كه بريم سرزمين عجايب ، اولش بابارضا گفتن نه ، بعد معين هم فهميد و حسابي خوشحال شد و گفت بريم. بابارضا هم دلش نيومد كه عزيز دلش ناراحت بشه ،  براي همين قبول كرد . ما و عمومهدي و عمه فاطمه، همگي با هم رفتيم سرزمين عجايب و حسابي بهمون خوش گذشت.

امين آقا آلمان بودن و آقاجون و ماماني هم گناباد بودن ، براي همين نتونستن توي جمع ما باشن.

بعداز سرزمين عجايب همگي با هم اومديم خونه ي ما و فيلم باديگارد رو ديديم . خداروشكر روز خوبي بود و بهمون خوش گذشت.



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 1 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

يكي از املاهاي خوش خط معين جون رو عكس گرفتم . عزيز دلم، آخرش براي خانم سرابي يه گل قشنگ كشيده و نوشته تقديم به خانم سرابي. فدات بشم عزيزم

اينم شعري كه معين جون واسه ي امامها سروده، البته پاكنويس نكرده بود و هرچي به ذهنش رسيده بود رو نوشته بود

الهي ، امام هاي مهربون يار و ياورت باشن ، فرشته كوچولوي مامان
 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 8 مرتبه

جمعه ها بابارضا ميرن واليبال ، معين كوچولو ساعت 8 من رو بيدار كرد و با هم مشغول حرف زدن بوديم كه ديدم عزيز برام يك كليپ در رابطه با پدر فرستادن ، با معين داشتيم كليپ رو نگاه ميكرديم كه يه دختر كوچولويي بود كه همش از سر و كله پدرش بالا ميرفت و شيطنت مي كرد و روي كليپ هم آهنگ غمگيني گذاشته شده بود. به معين گفتم همين كارها رو هميشه من با آقاجون تهران مي كردم اونم كه بابايي اش نبود دلش تنگ شد و گير داد كه بريم واسه بابا هديه بخريم هرچي بهش گفتم اين موقع صبح كسي باز نيست گوش نكرد بالاخره ما رفتيم بيرون ، اتفاقا همه جا بسته بود و اون نتونست چيزهايي كه مدنظرش بود رو بخره .

بالاخره به گل فروشي رسيديم و تصميم گرفت براي بابايي يه گلدون قشنگ بخره و حسابي خوشحال شد بعدش براي خودش و بابايي اش هم يك مسواك قشنگ خريد البته همه رو با كارت بانكي خودش خريد.
بعد اومديم خونه و اونارو براش كادو كردم و يه جا قايم كرد.

بابارضا اومدن و سه نفري با هم صبحونه خورديم و بعد صبحونه كليپ رو به باباجونش نشون داد و بعدش هديه هاش رو به بابايي اش داد . بابارضا هم حسابي غافلگير و خوشحال شدن

خداروشكر روز خوبي بود. آخر شب هم عزيزجون زنگ زدن و گفتن كه كليپ رو ديدي؟ اون دختره دقيقا خودت بودي همه كارهايي كه توي بچگي با بابا ميكردي و از سر و كول بابا بالا ميرفت رو اون انجام ميداد براي همين برات فرستادم تا شيطون بازيهات رو ببيني . بعدش معين ماجراي صبح رو براي عزيز تعريف كرد.

انشاا... همه ي مامان و باباها سايه شون بالاي سر بچه هاشون باشن ، الحق كه اينا گوهر نايابن



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 11 مرتبه

من و بابارضا ، ارادت خاصي به حضرت معصومه داريم و حسابي دوستشون داريم ، آخه هرچي باشه مراسم عقد بالاي سر حضرت رو توي قم براي ما خوندن و اولين باري بود كه من و بابارضا ، با هم از قم به طرف تهران با ماشين امين آقا اومديم خونه مامان.

براي همين خاطرات قشنگي از اون زمان برامون مونده

شب وفات خانوم ، سه نفري رفتيم حرم آقا امام رضا تا وفات خواهرشون رو بهشون تسليت بگيم . اتفاقا رواق دارالحجه رفتيم كه خانوادگيه و سه نفري زيارت عاشورا و زيارت نامه آقارو خونديم . شب خاطره انگيزي بود . آخر شب هم رفتيم خونه امين آقا و عمه تا به محمدجواد يه سري بزنيم و با امين آقا كه روز بعدش عازم يونان و آلمان بودن خداحافظي كنيم .

جاي همگي خالي بود . انشاا... همه مون در كنار بزرگترها ، سالم و تندرست زير سايه ي آقا امام زمان (عج ) باشيم

 



موضوع : دوستای معین
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 9 مرتبه

آقاجان ، عاقشتم ، عجب روز قشنگي به دنيا اومدي، شب ولادت امام حسن عسگري كلي بهمون خوش گذشت و سه نفري باهم بازي كرديم همه بازيهايي كه معين كوچولو دوست داشت ، هندبال زميني، حامد و پريسا ( معلم بازي ) ، فوتبال ، واليبال و كلي بازيهاي قشنگ ، آخر شب هم آقا بهمون عيدي مون رو داد و بالاخره بابارضا تونست به چيزي كه چند وقت دنبالش بود برسه و كلي خوشحال بود ، بابارضا انشاا... هميشه خوشحال و سرزنده باشي،

من و معين جون عاشقتيم .محبتمحبتمحبتمحبت



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 11 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

يه روز كه از سركار اومدم ، فرشته كوچولو توي اتاق خودش مشغول نوشتن شعر بود و بهم گفت فعلا نيا، صدات مي كنم ، بعداز چند دقيقه منو صدا كرد و گفت مامان شعر گفتم كه شعرش رو برام خوند و اسم شعرش امامهاي مهربون ما بود، شعرش خيلي قشنگ و در رابطه با دوازده امام بود. منم موقع شعرخوندنش ازش فيلم گرفتم و براي عموحسن فرستادم ، عمو حسن هم كلي خوشش اومد. بعدش عموحسن پيام خانومشون رو برام فرستادن كه خانومشون نوشته بودن انشاا... ائمه اطهار يار و ياورشون باشن، وقتي پيام رو براي معين خوندم، عزيز دلم كلي ذوق كرد و همش ميگفت كاش ميشد زود عموحسن و خانومشون رو از نزديك ببينم.

منم حسابي خوشحال بودم براي اينكه عزيز دلم ، اولين شعرش رو سروده و اونم در مورد امامها !!! آخه فرشته كوچولوي من از همون نوزادي، نقش بلاتشبيه ، علي اصغر امام حسين ( ع ) را بعهده داشت و از چهارسالگي يعني سال 92 نقش بلاتشبيه سكينه امام حسين (ع) را مي خونه. در واقع شركت توي اين مراسمها باعث شده كه قلب مامان اينقدر به امامها علاقه مند بشه.

ديشب هم مي گفت مامان خيلي خوشحالم كه امام زمان قبلا نيومده ، گفتم: چرا؟ گفت: آخه ميخوان زمان ما بيان ، منم خوشحالم كه ميخوام ببينمشون و حسابي ذوق مي كرد و اينها رو ميگفت

واقعا دنياي بچه ها چقدر پاك و نازه 

انشاا... از سربازهاي امام زمان بشي عزيز دلم



موضوع : دوستای معین
تاريخ : پنجشنبه 9 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 11 مرتبه

135.gif

پیوندتان را با تقدیم هزاران گل سرخ تبریک میگویيم و زندگی پر از عشق و محبت را برایتان آرزو میکنيم.

خدا همه جوونهارو خوشبخت و عاقبت بخير كنه

145.gif

امروز عموحسن و فاطمه خانم به سنت پيامبر عمل كردن و فرشته هاي آسمون عقدشون رو خوندن

متاسفانه با توجه به شرايط كاري ما نتونستيم توي اين امر مهم ، كنارشون باشيم ولي براشون آرزوي خوشبختي كرديم .

اين دو فرشته ، واقعا بهم ميان و خداوند اين دو نفر رو براي هم آفريده بود. راستش رو بخواين من اين دو فرشته رو چهارسال پيش براي هم درنظر گرفته بودم.

111.gif

انشاا... زير سايه ي ائمه اطهار، خوشبخت و عاقبت بخير بشن و الگوشون توي زندگي، حضرت علي ( ع ) و خانوم فاطمه زهرا (ع) باشه

دوستتون داريم ، زياد زياد

عزيز دلم كه همش ميگه كي عمو حسن و خانومشون، از تهران ميان كه ميخوام ببينمشون ، آخه ميخوام بدونم خانومشون چه شكلي هستن

جشنجشنجشنجشنجشن

عشق مانند رودخانه است به هر مانعی که بر خورد ، راه خود را باز میکند. برایتان زندگی عاشقانه  ای آرزو میکنيم. پیوندتان مبارک.

جيغ و دست و هورااااا

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 8 مرتبه

امسال عزيز دلم ، معني شب يلدا رو حسابي درك كرد و كلي بهش خوش گذشت آخه دو تا مراسم شب يلدا داشت يكي توي مدرسه كه خانم سرابي و مامانهاي مهربون سنگ تموم گذاشتن و يه جشن فوق العاده قشنگي براشون گرفتن كه كلي خوراكي هم داشت . معين كه حسابي خوشش اومده بود و گفت همه خوراكيها رو خوردم . ميوه هاي مختلف رو تيكه تيكه كرده بودن و توي سيخ كشيده بودن و حسابي خوشمزه بوده ، پف فيل براشون آورده بودن ، كيك هندوانه اي براشون آورده بودن و كلي چيزهاي خوشمزه ديگه . البته قلب مامان اصلا كيك خامه اي دوست نداره.

شب هم دايي محمدرضا و خانومشون اومدن خونه ما ( آخه آقاجون و ماماني گناباد بودن) . شب خيلي قشنگي بود و حسابي خوش گذشت. اعظم خانوم كلي زحمت كشيده بودن و شيريني هاي خشك مربوط به شب يلدا درست كرده بودن كه خيلي خوشمزه و قشنگ بود. كلي پف فيل با طعم هاي مختلف و لبوهاي قلبي آورده بودن . ماهم كه هندوانه و آجيل داشتيم .

شام هم دورهم كتلت خورديم و تا ديروقت بيدار بوديم . معين هم خيلي خوشحال بود و ميگفت اگه امشب دير بخوابم ايرادي نداره آخه امشب طولانيه . ماهم ميخنديديم.

خداروشكر با اين نيت كه خوابيد ، فردا هم با انرژي بيدار شد و فكر ميكرد حسابي خوابيده.عشق مني عزيزدلم.محبت



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 22 مرتبه

بالاخره بعداز كلي برنامه ريزي ، تداركات سفرمون به تهران به مرحله اجرا در اومد و پنجشنبه بعدازظهر عازم تهران شديم ، عموحسين و خاله سميه توي تهران ، اومدن دنبالمون و همگي با هم رفتيم خونه عزيز و آقاجون . تا نيمه هاي شب بيدار بوديم و كلي صحبت كرديم و دورهم بوديم و شام خورديم و خوابيديم

صبح زود بيدار شديم كه بابايي و عموحسين و مهدي دايي حسين رفتن جمعه بازار خودرو .بعدازظهر هم عمو حسن به ما ملحق شدن و شب پيش ما موندن

ما هم كمك خاله اكرم كرديم تا وسايل موردنيازش رو به محل كار جديدش ببريم.

معين هم دم به دقيقه به خاله اكرم ميگفت كه بريم سركار و همش با هم مي رفتن سركار و كلي بهش خوش ميگذشت . چون همش نقاشي بازي ميكرد و با گواش و گل و سفال كار مي كرد براي همين كلي ذوق ميكرد و كارهاش رو براي من مياورد.

يه شب هم واسه شب نشيني رفتيم خونه خاله سميه ، محمد مهرداد با كارهاش كلي مارو ميخندوند. اين شيطونها هم كلي با XBOX بازي مي كردن و ادا درمياوردن.

يه روز ظهر هم واسه ناهار مزاحم خاله سميه شديم ، محمدمهرداد توي اتاقش خواب بود وقتي معين ماشين شارژي اش رو روشن ميكرد با چشمهاي بسته سرش رو بالا مي آورد و ميگفت : بچه ها ، ماشين بازي بسه!! وقتي ما گوش نميداديم و مي خنديديم . ديگه با عصبانيت مي گفت . بالاخره دلش طاقت نياورد و بيدار شد

روزهاي خيلي خوبي بود حيف كه زود تموم شد . جاي همه خالي بود.

 



موضوع : مسافرت
تاريخ : شنبه 6 آذر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

روز جمعه ، مجبور بودم براي مسابقات ليگ برم هيئت ، براي همين معين كوچولو و بابايي شروع كردن به ساختن روباتي كه عموحسن براي جشن تولد معين كوچولو آورده بودن وقتي از هيئت برگشتم هنوز داشتن روي اون كار مي كردن و حسابي قشنگ شده بود ، منم شروع كردم به كمك كردن ، البته وسطاش هم ميرفتم سراغ غذا درست كردن و چلو گوشت درست مي كردم، لباسهارو اتو ميكردم.

خلاصه بين درست كردن به اختلاف نظر مي رسيدن ، بعدش به اتفاق نظر مي رسيدن ، قيافه هاشون حسابي جذاب شده بود ، خداروشكر روز خوبي بود ، چون هوا خيلي سرد بود نميشد كه از خونه بريم بيرون، براي همين حسابي توي خونه سرگرم شده بوديم .

ولي آخرشب ، رفتيم خونه آقاجون و به اونا سر زديم. خداروشكر ، روز خوبي بود

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 20 مرتبه

روز جمعه ، عازم گناباد شديم ، مسافرت خوبي بود و بهمون خوش گذشت ، سر زمينهاي زعفرون رفتيم و شب نشيني هاي خوبي داشتيم ، همگي دور هم بوديم ، خداروشكر عمو حسن هم از تهران اومدن ، عموحسين و مليحه خانوم و سامان هم از بجنورد اومده بودن ، فقط عمومهدي نبودن كه ما همش ياد محمدصدرا كوچولو مي كرديم .

بيستم صفر ، مراسم شبيه خواني اجرا شد كه خداروشكر خيلي خوب بود و همگي تمام تلاششون رو كردن.

معين جون در حال نقاشي كشيدن توي راه گناباد

ژست هاي معين ، سر زمين هاي زعفرون

مراسم شبيه خواني



موضوع : مسافرت
تاريخ : شنبه 22 آبان 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

خداروشكر امسال هم معين كوچولو مثل پارسال معلم خيلي خوبي داره ، براي همين خيالم راحته راحته

انصافا خانم سرابي اينقدر مدرسه رو براشون جذاب كرده ، كه دو روز به خاطر سردي هوا تعطيل شدن ، معين كوچولو حسابي ناراحت شد و گريه مي كرد كه ميخوام برم مدرسه . خدا بهشون عمر باعزت بده و انشاا... هميشه سالم و سلامت باشن .

مراسم شله خوري توي مدرسه

آموزش علوم توي پارك ، ( يادداشت برداري از اطراف )

رفتن به حرم مطهر

بازديد از موزه

 



موضوع : خاطرات معین جون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد