باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
خاطرات معین جان، بهار زندگی ما
تاريخ : شنبه 6 آذر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 5 مرتبه

روز جمعه ، مجبور بودم براي مسابقات ليگ برم هيئت ، براي همين معين كوچولو و بابايي شروع كردن به ساختن روباتي كه عموحسن براي جشن تولد معين كوچولو آورده بودن وقتي از هيئت برگشتم هنوز داشتن روي اون كار مي كردن و حسابي قشنگ شده بود ، منم شروع كردم به كمك كردن ، البته وسطاش هم ميرفتم سراغ غذا درست كردن و چلو گوشت درست مي كردم، لباسهارو اتو ميكردم.

خلاصه بين درست كردن به اختلاف نظر مي رسيدن ، بعدش به اتفاق نظر مي رسيدن ، قيافه هاشون حسابي جذاب شده بود ، خداروشكر روز خوبي بود ، چون هوا خيلي سرد بود نميشد كه از خونه بريم بيرون، براي همين حسابي توي خونه سرگرم شده بوديم .

ولي آخرشب ، رفتيم خونه آقاجون و به اونا سر زديم. خداروشكر ، روز خوبي بود

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 5 مرتبه

روز جمعه ، عازم گناباد شديم ، مسافرت خوبي بود و بهمون خوش گذشت ، سر زمينهاي زعفرون رفتيم و شب نشيني هاي خوبي داشتيم ، همگي دور هم بوديم ، خداروشكر عمو حسن هم از تهران اومدن ، عموحسين و مليحه خانوم و سامان هم از بجنورد اومده بودن ، فقط عمومهدي نبودن كه ما همش ياد محمدصدرا كوچولو مي كرديم .

بيستم صفر ، مراسم شبيه خواني اجرا شد كه خداروشكر خيلي خوب بود و همگي تمام تلاششون رو كردن.

معين جون در حال نقاشي كشيدن توي راه گناباد

ژست هاي معين ، سر زمين هاي زعفرون

مراسم شبيه خواني



موضوع : مسافرت
تاريخ : شنبه 22 آبان 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 6 مرتبه

خداروشكر امسال هم معين كوچولو مثل پارسال معلم خيلي خوبي داره ، براي همين خيالم راحته راحته

انصافا خانم سرابي اينقدر مدرسه رو براشون جذاب كرده ، كه دو روز به خاطر سردي هوا تعطيل شدن ، معين كوچولو حسابي ناراحت شد و گريه مي كرد كه ميخوام برم مدرسه . خدا بهشون عمر باعزت بده و انشاا... هميشه سالم و سلامت باشن .

مراسم شله خوري توي مدرسه

آموزش علوم توي پارك ، ( يادداشت برداري از اطراف )

رفتن به حرم مطهر

بازديد از موزه

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : يکشنبه 25 مهر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 6 مرتبه

عكس هاي محرم امسال ( معين در حال شبيه خواني )

رفتن به كاخك با وانت آقاجون

( وقتي من ازشون عكس ميگرفتم عزيزدلم همش ميگفت دستت رو ببر توي ماشين ، خطرناكه )

وقتي رفته بوديم شيريني فروشي سيب

( فرشته كوچولو هوسه ژله باب اسفنجي كرد )

اينم عكس به يادماندني با ژله باب اسفنجي

عكس هاي به ياد ماندني توي پارك گلها

( با ژست هاي قلب مامان و بابايي )

نت برداري عزيز دلم توي كلاس شطرنج ( فدات بشم ، قلب مامان )

كاردستي قلب مامان در مورد هواي سالم و آلوده

الويه مامان و بابا واسه فرشته كوچولو كه وقتي ديد حسابي غافلگير شده بود

مسابقه قصه نويسي در مورد روز عاشورا ( اينو فرشته مهربون خونه نوشته )

خدا تمام ني ني ها و بچه ها رو واسه مامان و باباها نگه داره

انشاا... هر كي هم فرشته كوچولو نداره خدا بهش بده

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت



موضوع : عكس هاي توي موبايل بابا
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 5 مرتبه

تعطيلات تاسوعا ، عاشورا خيلي خوب بود چون به پنجشنبه و جمعه خورده بود، براي همين بيشتر پيش فرشته كوجولو بوديم . بعدازظهر دوشنبه، رفتيم گناباد و يه راست رفتيم خونه آقاجون . روز تاسوعا هم رفتيم كاخك و سر خاك بعدش اومديم خونه كه عمو مهدي و عموحسن با معين و سامان تعزيه خواني تمرين كردن . روز عاشورا هم طبق سنوات سالهاي گذشته مراسم شبيه خواني رو اجرا كردن كه معين كوچولو هم نقش نيم فردي هاي حضرت سكينه را توي قسمت حضرت عباس اجرا كرد و حسابي عالي بود . خوشبختانه در حال حاضر حسابي به تعزيه خواني علاقه داره و تا آخر تعزيه خواني ، توي خيمه نشسته بود و گوش ميداد . شب هم توي خونه براي خودش شبيه خواني ميكرد . روز پنجشنبه هم محمدجواد ، طفلان مسلم رو اجرا كرد، بازم معين كوچولو از اول تا آخر مراسم قسمت آقايون نشسته بود و به شبيه خواني گوش مي كرد و دقت مي كرد . بعداز مراسم ، بهمراه ماماني، مليحه خانوم و طاهره خانوم ، سرخاك رفتيم كه بعضي ها شكلات ، كيك ، حلوا، ميوه ، نون و ... ميدادن . عزيز دلم همراه ما سرخاك مي نشست و فاتحه ميفرستاد ، يه جا نبود بعدش كه اومد دو تا نارنگي و حلوا دستش بود . گفتم كجا رفتي؟ گفت رفتم فاتحه بخونم اينارو بهم دادن. توي راه برگشت هم همش با چوب و ... بازي مي كرد و حسابي بهش خوش گذشت .



موضوع : مسافرت
تاريخ : سه شنبه 13 مهر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 9 مرتبه

امروز ، روز تولد بابارضايه ، يه روز قشنگ و به ياد ماندني ، من و معين كوچولو رفتيم واسه بابا يك كيك خوشگل خريديم و حسابي بابارضا رو سوپرايز كرديم. البته اصلا نميشد بابارضا رو گول زد به سختي در رفتيم به هواي دوچرخه سواري ، ولي بالاخره فرار كرديم. وقتي اومديم بابارضا، كارهاي تعميراتي ميكرد . بعدش حسابي غافلگير شد . من و معين هم خيلي خوشحال شديم

بابارضا خيلي خيلي دوستت داريم

انشاا... هميشه سايه ات بالاي سرمون باشه

به اميد توفيق روزافزون هر چه بيشتر



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : 4 مهر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 6 مرتبه

سه مهرماه اولين روز رفتن به مدرسه بود براي همين مامان مرخصي گرفت و عزيز دلش رو به مدرسه برد ، تصميم گرفتيم با هم بدون سرويس به مدرسه برويم ، بعداز آماده شدن، عزيز دلم رو از زير قرآن رد كردم و با هم به مدرسه رفتيم اول بچه ها صف بستن بعد توي مدرسه از زير قرآن رد شدن و به كلاس رفتن ، توي كلاس ، فرشته كوچولو كنار ماني جون نشست و كتابها روي ميز بسته بندي شده بود، فرشته ها با يه ذوقي كتابهاشون رو ورق مي زدن كه كلي خنده دار شده بودن . بعدش ، به معين گفتم من ميرم تا كتابها رو منگنه كنم ولي معين گفت برام فنري كن خيلي بهتره ، منم گفتم باشه ، بعدش رفتم خونه و براش جلد كردم و كتابها رو تحويل چاپ و تكثير روبروي مدرسه بعثت دادم و رفتم مدرسه . بعدش كه مدرسه تموم شد با راننده سرويس صحبت كرديم و خودمون پياده رفتيم تا كتابهاي فنري شده رو بگيريم و از اونجا هم رفتيم پارك، خوراكي خورديم و بازي كرديم و حسابي بهمون خوش گذشت.بعدش اومديم خونه و يه قورمه سبزي دبش درست كرديم ، وقتي بابارضا اومد سه نفري ناهار خورديم و استراحت كرديم و بعدازظهر هم رفتيم كلاس شطرنج .

كلا روز خيلي خوبي بود ، انشاا... امسال، سال تحصيلي خيلي خيلي خوبي باشه و خانم سرابي هم با اين شيطون بلاها ، خاطرات خوبي داشته باشه مثل عموحسن

خجالتمحبت

خجالتمحبت

خجالتمحبتخجالتمحبتخجالتمحبتخجالتمحبتخجالتمحبتخجالتمحبتخجالتمحبت


 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 5 مرتبه

ديشب عروسيه آقا مهران، نوه عموي بابارضا بود . براي همين تصميم گرفتيم بريم گناباد، امين آقا اومدن دنبال ما و به اتفاق عمه و محمدجواد عازم گناباد شديم ، توي راه عزيز دلم خوابيد و نزديكاي گناباد بيدار شد ، يه جا نگه داشتن و آقايون لباسهاي مخصوص عروسي رو پوشيدن . بعدش كه رسيديم گناباد ، يه راست رفتيم تالار و حسابي خوش گذشت ، عروس و داماد هم حسابي قشنگ و زيبا شده بودن، بعدش رفتيم خونه عروس و داماد رو ديديم كه حسابي قشنگ و زيبا چيده شده بود.

آخرشب هم با عموحسين و مليحه خانوم و سامان عازم مشهد شديم ، توي راه هم چون همش با مليحه خانوم صحبت مي كرديم اصلا متوجه راه نشديم و خيلي زود رسيديم . چون ساعت دو شب رسيديم ، خيلي زود خوابيديم و صبح بيدار شديم و صبحانه خورديم و عموحسين و مليحه خانوم رفتن ولي هنوز معين كوچولو بيدار نشده بود براي همون نفهميد كه عموحسين اينا، شب رو خونه ما خوابيدن.



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 20 مرتبه

خداروشكر امسال شب عيد غدير، شب خيلي خوبي بود و عيدي مون رو گرفتيم و همه خونه مون جمع شدن تا توي تولد معين كوچولو شركت كنند . آقا معين هم بالاخره به مراد دلش رسيد آخه هميشه دوست داشت توي تولدش همه باشن.محبت

بالاخره با توكل به خدا ، همه ي عزيزان ، برنامه هاشون رو تنظيم كردن و به ما افتخار دادن و توي تولد معين كوچولو شركت كردن.جشن

عزيز و آقاجون و خاله سميه و نازنين و محمدمهرداد هم از روز پنجشنبه اومدن مشهد.محبت

عمو حسن هم روز جمعه اومدن مشهد.آرام

خاله اكرم و محمدامين هم روز جمعه اومدن مشهد.آرام

آقاجون و ماماني روز يكشنبه از گناباد به سمت بجنورد حركت كردن تا سامان رو براي جشن تولد بيارن و شب به مشهد رسيدن كه ما داشتيم توي حياطشون گوسفندي كه با آقاي فولادي و آقاجون تهران خريده بوديم رو قربوني مي كرديم.جشن

از ظهر روز دوشنبه بهمراه همه اعضاي خانواده شروع كرديم به تزيين اتاق و سالاد درست كردن.

شب هم مراسم جشن تولد رو گرفتيم و معين از خوشحالي همش بالا و پايين مي پريد.

عمو حسين و مليحه خانم هم از بجنورد حركت كرده بودن و خودشون رو با همه خستگي به تولد فرشته كوچولو رسونده بودن.

عمو مهدي و طاهره خانم و محمدصدرا كوچولو، يه مهموني ديگه دعوت بودن ولي وقتشون رو يه جوري تنظيم كردن كه به تولد عزيز دلم برسن.

خاله خديجه و حسن آقا و سميه هم خودشون رو به مشهد رسونده بودن و به تولد معين كوچولو رسيدن.

آقاجون و عمو حسن هم توي ترافيك رفته بودن رستوران تا غذاهارو بيارن و حسابي اذيت شدن.

امين آقا هم زحمت فيلمبرداري جشن تولد رو گرفتن.

دايي محمدرضا هم كه تا ساعت هشت شيفت بود ولي تا ساعت نه خودش رو به تولد معين كوچولو رسوندن.

ماماني و عزيز و عمه و خاله اكرم و خاله سميه و اعظم خانوم هم توي پذيرايي و كارهاي خونه حسابي زحمت كشيدن.

خلاصه همه با هم دست به دست هم داديم و يه تولد خيلي قشنگ و به ياد موندني براي معين كوچولو گرفتيم.

راستي تم تولدشم هم باب اسفنجي بود ، خداروشكر امسال اذيت نشدم آخه همه وسايلش حتي سفره يكبار مصرفش هم به راحتي پيدا شد.

خداروشكر ، ممنونم ، دوستت دارم خدا، واقعا عالي بود ، خيلي كمكمون كردي.



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 15 مرتبه

روز پنجشنبه اولين جلسه اوليا و مربيان تشكيل شد، معين كوچولو توي حياط كلي با دوستاش بازي كرد و حسابي بهش خوش گذشت. ما هم سالن آمفي تئاتر بوديم اول آقاي خداديان بعد آقاي دلپسند صحبت كردن بعد كادر مدرسه و معلم ها رو معرفي كردن.

بعد از ليست نگاه كرديم و معين كوچولو توي كلاس خانم سرابي بود.

بعد مامان و باباها رفتن توي كلاس خانم معلم ها و ما به كلاس خانم سرابي رفتيم و خانم سرابي هم از شيوه آموزشي و روشهاي تدريسش صحبت كردند و واسه كلاس نماينده انتخاب كردند. بعد ليست اقلامي كه بايد تهيه كنيم را به ما دادند.

آخر جلسه ، پيش خانم سرابي رفتم و گفتم احتمالا شما دبستان گلها نبودين و گفتن آره بودم و ايشون گفتند كه چطور، گفتم آخه شما معلم عمو حسنِ معين كوچولو بودين، يه دفعه گفتن آره ، حسن محمدزاده رو يادمه ، يه سوپر هم توي دانش آموز داشتن كه من بعدها چند بار رفتم شايد حسن رو اونجا ببينم كه قسمت نشد گفتم آره الان فوق ليسانسش رو از دانشگاه علم و صنعت گرفته و براي دكترا دارن تلاش مي كنن و از من قول گرفتن كه حتما عمو حسن رو به مدرسه ببرم تا عموحسن رو ببينند.

معين خيلي خانم سرابي رو دوست داشت و گفت بنظر معلم مهربوني ميان

انشاا.. خدا همه معلم ها رو كمك كنه و سال خوب و پربار بهمراه دانش آموزان خيلي خوبي داشته باشند.

اميدوارم امسال، سال خيلي خوبي براي خانم عليزاده و خانم سرابي باشه و خداوند هميشه يار و ياورشون باشه



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 12 مرتبه

عزيزدلم حسابي دوچرخه سوار شده و هر روز بعدازظهر مارو به پارك و خيابون ميكشونه كه دوچرخه سواري كنه مخصوصا از موقعي كمكي هاي چرخش رو درآورده و بدون كمكي از اين ور به اون رو ميره، بابارضا در كمتر از دو روز بهش دوچرخه سواري بدون كمكي رو ياد داد و الان حسابي خوشحاله.

جديدا عاشق پينگ پنگ هم شده و همش توي پارك با من و بابارضا بازي ميكنه البته دو تا دوست جديد هم پيدا كرديم كه حسابي اهل پينگ پنگ هستند. علي آقا و يزدان جان. اونا هم كلي تلاش ميكنن تا معين كوچولوي مامان، پينگ پنگ ياد بگيره، الان سرويس رو حسابي ياد گرفته و داره روي جواب دادن توي پيگ پنگ تمرين ميكنه

براي همين بعضي اوقات چاي برميدارم و ميريم توي پارك، چاي ميخوريم و عزيزدلم هم براي خودش دوچرخه سواري، پينگ پنگ و سرسره سواري مي كنه.

بعضي روزها هم پويان كوچولو ( نوه ي يكي از همسايه ها ) مياد خونه مون و كلي با هم بازي ميكنن مثلا عموپولدار، ببين و بگو ، ماشين بازي، جنگ بازي و .... آخه از تهران اومدن و قراره بيستم شهريور برگردن تهران.

 

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 20 مرتبه

روزهاي تابستان رو به اتمام است و فرشته كوچولوي من توي اين تابستون، حسابي مارو سربلند كرد آخه كلي مستقل شده و براي خودش و ما يه مردي شده، با هركي در مورد مستقل شدنش صحبت مي كنم، تعجب مي كنه كه با توجه به سن كمش چطوري اين كارها رو انجام ميده ، خداروشكر به خاطر همه نعمتهايي كه به ما دادي مخصوصا اين فرشته كوچولو.

امسال تابستون ، حسابي سر پسرم شلوغ بود آخه براش كلي كلاسهاي مختلف ثبت نام كرده بودم :

1- كلاس فوتبال ( دو ترم ) - كل تابستون

2- كلاس شطرنج

3- كلاس شنا

4- كلاس ژيمناستيك ( يك ترم )

5- كلاس تثبيت يادگيري با خانم عليزاده

البته كلاس شطرنجش هنوز ادامه داره و توي ايام مدرسه هم ميخواد بره.

يه روز هم يه خاطره جالبي با يك سوسك شيطون داشت كه كلي به ياد ماندني شد.

يه خاطره هم با شركت مخابرات داريم كه اونم خاطره جالبي بود و باعث شد كه براي فرشته كوچولو، سيمكارت انارستان بگيريم.

عزيزدلم، كلي واسه خودش آژانس سوار شده و با  آژانس اين ور و اون ور ميره.

چند بار هم گناباد ( يه بار با عمه و امين آقا ، چند بار هم سه نفري ) رفتيم.



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 23 مرتبه

چهاردهم و پانزدهم خرداد تصمیم گرفتیم بریم گناباد هم کمکی به آقاجون و مامانی بکنیم و هم هوایی تازه کنیم , اتفاقا مسافرت خیلی خیلی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت روز شنبه هم وقتی اومدیم مشهد , استراحت کردیم و روز یکشنبه با انرژی رفتیم سرکار , عزیز دل مامان هم حسابی مرد شده و خودش روزها توی خونه می مونه خدا نگهدارت باشه عزیز دلم , باعث افتخاری ، دوستت دارم

این عکسارو توی راه رفتن به گناباد توی ماشین گرفتیم , الهی قربونتون برم که اینقدر ناز و پاکین , انشاا... همیشه همینطور باشین

فرشته کوچولوی من با خمیر بازی هاش کلی چیزهای قشنگ قشنگ درست کرد مثل فیل, رنگین کمان, حلزون و ....

عمو رضا یک طوطی قشنگ آورده بود که معین باهش بازی کنه اتفاقا حرف هم می زد خیلی ناز بود همش می گفت خوبی, خوبی , بوس بده , بوس بده , آخرش هم اسم معین رو یاد گرفت , توی حیاط بود وقتی معین میومد توی خونه شروع به جیغ و داد می کرد که معین بره پیشش

وقتی عمورضا داشتن دیوار درست می کردن معین هم دوست داشت کمکش کنه برای همین شروع به خونه سازی کرد منم دستیارش شدم و یه خونه قشنگ به همراه باغ درست کرد, خیلی از کارش خوشحال بود

وقتی آقاجون و مامانی اومدن مشهد , اولین سوالی که ازشون کرد این بود که خونه ی منو خراب کردین اونا هم گفتن نه , عزیز دلم حسابی خوشحال شد
 



موضوع : مسافرت
تاريخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 29 مرتبه

روز دهم خردادماه عزیز دلم توی جشن ستارگان دعوت شد و من از سرکارم رفتم دنبالش و با هم رفتیم مدرسه, مراسم خوبی بود عزیز دلم جایزه گرفت و حسابی خوشحال بود

بعداز جشن با هم اومدیم سرکار من , محیط کارم براش خیلی جذاب بود , همکارام همه بغلش می کردن و همه از ادب و احترامش صحبت می کردن و می گفتن خیلی با ادبه , منم می گفتم آخه مامانی و آقاجونش بزرگش کردن و از اونا یاد گرفته , خلاصه حسابی عزیز دلم رو بوس کردن و با همه همکارام آشنا شد. بعد میخواستیم با سرویس بیایم خونه که همکارم برامون ماشین های استیجاری منطقه رو هماهنگ کرد و معین دلش می خواست با سرویس بریم ولی به سه راه که نرسیدیم خوابش برد بعد اومدیم خونه و زود آماده شدیم و رفتیم مدرسه برای شرکت در جشن الفبا , اونجا هم حسابی بهش خوش گذشت

فرشته کوچولو زیاد اهل کیک نیست و دوست نداشت کیک بخوره ولی دوست مهربونش دلش نمیومد که تنها کیک بخوره برای همین با قاشق معین از کیک معین برداشت و توی دهان معین کرد و حسابی صحنه قشنگی شد منم زود این صحنه رو عکس گرفتم

روز فوق العاده زیبایی بود هم به معین و هم به من حسابی خوش گذشت . آخر شب فرشته کوچولوی من حسابی دلش گرفته بود و گفت وقتی خانم علیزاده متن خداحافظی شون رو خوندن من میخواستم از اعماق قلبم گریه کنم و یه کم بدعنقی می کرد آخه میخواست از فردا دیگه صبح ها تنها از خواب بیدار شه و صبحونه بخوره تا ما بیایم , برای همین من و بابارضا هم درکش می کردیم



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 23 مرتبه

اولین روزهایی که عزیز دلم مستقل شدن رو تجربه می کرد چیزهای جالبی میخواست مثلا دوست داشت موشک درست کنه یا اینکه میخواست لباس محمدصدرا رو که ملیحه خانوم از کربلا آورده بودن رو کادو کنه یا اینکه خوراکی بخره , دنبال چسب لاک پشت های نینجا می گشت و کارهای جالب دیگه که هدایت کردنش یه مقدار سخت بود ولی بهرحال به خاطره تبدیل شد

مراحل ساخت موشک رو برای معین کوچولو به کمک همکارم انجام دادیم و براش عکس گرفتم و از طریق تلگرام فرستادم تا عزیز دلم توی خونه انجام بده

فرشته کوچولو هم وقتی سوال براش پیش می اومد برام عکس می گرفت و می فرستاد و به خوبی و خوشی حل می شد



موضوع : خاطرات معین جون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد