باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا
خاطرات معین جان، بهار زندگی ما
تاريخ : 15 مرداد 1396 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 3 مرتبه

محبتسلام خدمت همه عزيزانمحبت

تابستون امسال براي فرشته كوچولو خيلي پربار بود و حسابي سرش شلوغ بود . كلا همه روزهاي هفته رو درگير بود . كلاسهايي كه عزيز دلم ميرفت :

بازي رياضي - نقاشي - رباتيك - آشپزي - زبان انگليسي - فوتسال - شطرنج - كار با چرتكه يا همون Ucmas

خيلي زياده ، مگه نه !!!!

ولي عشق مامان ، همه كلاسها رو به انتخاب خودش ميره و اصلا اجباري توي ثبت نامش نيست.

روال مون براي ثبت نام هميشه اينطوريه كه اول ميريم محل ثبت نام و معين كوچولو محيطش رو ميبينه. بعد با مسوولش صحبت مي كنيم كه معين كوچولو بايد يه جلسه بره اگه خوشش اومد ما ثبت نام مي كنيم. خداوكيلي تمام موسسات هم با ما همكاري ميكنند و قبول مي كنند . 

ستاره كوچولوي مامان از همه بيشتر فوتسال ، بازي رياضي، زبان انگليسي ، آشپزي ، نقاشي و شطرنج رو دوست داشت.

كلاس موسيقي رو هم رفتيم ولي عزيز دلم از محيطش خوشش نيومد و گفت نميخوام، منم اصرار نكردم. بعداز رباتيك مقدماتي نوبت رباتيك پيشرفته بود، اون رو هم گفت نميخوام وقتي دليلش رو پرسيدم گفت وقتي آقامون لحيم ميكنه يا روي ربات يكي ديگه كار ميكنه، من حوصله ام سر ميره . تازه بعضي اوقات طول ميكشه كه باعث ميشه كلاس زبان رو ديرتر برم ، من دوست دارم كلاس زبان رو به موقع برم و زودِ زود سر كلاس باشم، منم گفتم باشه ايرادي نداره فكر كنم هنوز رباتيك براي سنش زوده ولي بابارضا كه خيلي راضي بودن و ميگفتن بنظرم كلاسش عالي بود آخه خيلي با پيچ گوشتي و پيچ و مهره و ابزار آلات خوب كار ميكنه. قبلا سه نوع ابزار آلات اسباب بازي داشت ولي پيچ و مهره هاي اونا بزرگ بود و با اونا راحت كار مي كرد ولي با پيچ و مهره واقعي كه كوچولو بودن مشكل داشت ولي حالا از بعداز كلاس رباتيكش براحتي ميتونه با پيچ و مهره واقعي كاركنه.

تازه چند تا از غذاهايي كه يادگرفته بود رو بعنوان شام برامون درست كرد ، منم دستيارش بودم . خيلي خيلي خوشمزه بود . جالبه كه قلب مامان، فلفل دلمه اي و خيارشور دوست نداره ولي وقتي جزء مواد اوليه غذاهاي خودش باشه ، بدون هيچ اصراري ميخوره و اصلا نميگه من فلفل دلمه اي يا خيارشور نميخورم.

كلاس فوتسالش توي محل كار من بود ، براي همين بعضي روزها بعداز كلاس ميومد پيش من و با هم بعداز اتمام كار با سرويس مي رفتيم خونه و حسابي بهمون خوش ميگذشت. بعضي اوقات هم كه من سرم شلوغ بود يا جلسه داشتم يا محمدصدراي عزيزم يا سامان گلم خونه آقاجون بودن ، نمي موند و مي رفت. منم از پشت پنجره نگاش ميكردم و دلم براش تنگ ميشد.

خدا تمام بچه هاي روي زمين رو حفظ كنه ، خداوكيلي عاشقشونم

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 12 تير 1396 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 3 مرتبه

يكي از كارهاي بسيار جالب و ديدنيِ آقا معين، گزارشگريه

بقدري قشنگ گزارشگري ميكنه كه من و بابايي مات و مبهوت ميشيم

راستش تمام صحبتهاي گزارشگرهاي فوتبال رو توي ذهنش ثبت ميكنه و وقتي خودش با كامپيوتر كار ميكنه يا خودش داره فوتبال بازي مي كنه شروع به گزارشگري مي كنه ، هميشه اينطوري شروع ميكنه :

سلام و عرض ادب ، خدمت بينندگان عزيز و ...

خدا پشت و پناهت باشه، عزيزدلم!!!

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 8 مرتبه

علاقه عزيز دلم به فوتبال باعث شده كه توي خواب هم خوابهاي فوتبالي ببينه ، توي عيد نوروز وقتي برنامه خندوانه رو نشون مي داد كه توي يكي از قسمتهاي مسابقه خندوانه محمد حسين ميثاقي رو نشون داد كه توي مسابقه برنده نشد براي همين وقتي معين كوچولو خوابش برده بود نيمه هاي شب ، بلند بلند مي گفت محمد حسين ميثاقي ، آفرين ميثاقي . منم از صداش بلند شدم و ديدم داره خوابش رو مي بينه.

ديشب هم كه بازي لخويا و پرسپوليس رو نشون ميداد جلوي تلويزيون خوابش برد وقتي پرسپوليس گل زد بهش گفتم گل زدن چشماش رو باز كرد و همش مي مالوند و مي گفت گل زدن يا دارم اشتباه مي بينم گفتم نه يك - صفر جلو هستن كه ديدم باز خوابش برده ، صبح از خواب بيدار شد و بهم زنگ زد و گفت توي اينترنت ببين چند چند شدن ، منم كه صبح سريع نتيجه رو ديده بودم و منتظر بودم كه اين سوال رو بپرسه بهش گفتم يك - صفر پرسپوليس برد گفت نه اشتباه مي كني آخه ديشب كه تو خواب بودي ، من ديدم كه پنج - يك لخويا جلو بود گفتم عزيز دلم خواب ديدي گفت نه من مطمئنم حتي چشمام رو مالوندم بازم ديدم كه پنج - يك هستن ، منم كلي خنديدم گفتم حتما خواب ديدي ، يك دفعه گفت آره راست ميگي الان زير نويس شبكه خبر زد كه پرسپوليس برده و با توجه به خوابي كه ديده بود اصلا باورش نميشد.

فرشته كوچولو بقدري قشنگ گزارشگري ميكنه كه من و بابايي حسابي از دستش ميخنديم ، دقيقا مثل گزارشگرهاي واقعي موقع شروع بازي اش ميگه : سلام و عرض ادب مي كنم خدمت بينندگان عزيز ، اميدوارم كه امروز بازي خوبي رو ببينيم و ....

 

 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : 27 فروردين 1396 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 8 مرتبه

من و معين در يك اقدام انتحاري، 21 فروردين ماه عازم تهران شديم ، اصلا قصد نداشتيم يك دفعه ظهر تصميم گرفتيم كه بريم تهران . به عزيز و آقاجون ، هيچي نگفتيم و راهي تهران شديم ، شب كه زنگ در خونه رو زديم ، حسابي تعجب كردن و هنوز ما در حياط رو نبسته بوديم كه خاله سميه و مهرداد و عزيز از طبقه سوم خودشون رو به حياط رسونده بودن . با اينكه مسافرتمون يك دفعه اي بود ولي انگار همه چي برنامه ريزي شده بود و حسابي بهمون خوش گذشت. هم بازار رفتيم و هم جاهاي ديدني مثل پل طبيعت و ....

خاله سميه هم همش پيش ما بود و براي همين بيشتر بهمون خوش گذشت

پنج شنبه شب هم برگشتيم آخه جمعه صبح ، بايد توي مسابقه ليگ شركت مي كردم براي همين بايد مشهد مي بودم.

 



موضوع : مسافرت
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 17 مرتبه

روز پنجشنبه ، دايي محمدرضا و اعظم خانم اومدن خونه ما و جاي همه خالي ، براي دايي محمدرضا يه تولد كوچولو گرفتيم ، البته همه كارهاشو اعظم خانم كردن .

حسابي خوش گذشت . كلي رقصيديم و عكس گرفتيم و براي عزيز و آقاجون فرستاديم .

بعدش عزيز و آقاجون زنگ زدن و با همه ما تلفني صحبت كردن

دايي محمدرضا و اعظم خانم ، انشاا... هميشه سالم و سلامت و سرزنده باشين و خدا بهتون كوچولوهاي ناز بده

الهي آمين



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 17 مرتبه

پنجشنبه وقتي معين از مدرسه اومد ، گير داد كه بريم دنبال امين ، عزيز دلم ، تمام مشق هاشو زود نوشت تا زودتر بريم دنبال محمد امين ، آماده شديم كه بريم دنبال محمد امين كه بابارضا زنگ زد و گفت برف مياد ، نرين كه خودم ميام هر سه تايي با هم بريم . وقتي بابارضا اومد اصلا نگذاشت كه بابارضا لباسش رو عوض كنه ، بلافاصله گفت بريم ، بالاخره رفتيم و به خيابان نواب رسيديم ، معين خيلي دير ديرش ميشد تا محمد امين رو ببينه خلاصه به هتل محمدامين رسيديم و محمد امين رو ديديم و با خودمون برديم ، عزيز دل خاله تا جمعه خونه ما بود و آخرشب رفتيم خونه دايي محمدرضا و قرار شد شب رو اونجا باشه و فرداش بره هتل كه ساعت 16 بليط داشت به سمت تهران. خدا پشت و پناهت باشه حسابي به ما خوش گذشت

هفته بعدش هم عموحسن و فاطمه خانم از تهران اومدن البته اونام هتل داشتن و معين جون روز اولي كه اومده بودن ، ديده بودشون . حسابي خوشحال بود گفت بالاخره خانم عموحسن رو ديدم . شب ما رو مجبور كرد كه بريم خونه آقاجون كه ديد عموحسن نيست و حسابي پنچر شد

همش از خونه به آقاجون زنگ ميزد كه عموحسن و فاطمه خانم اومدن  . بالاخره با كلي توضيح قانع شد كه اونا با گروه اومدن ، بايد با همگروهي هاشون باشن.

روزپنجشنبه كه عموحسن ميخواستن برن تهران. آقاجون همه خانواده رو دعوت كردن، خلاصه چندساعتي دورهم بوديم و اونا هم عازم تهران شدن . خدا هميشه پشت و پناهتون باشه و خوشبخت و عاقبت بخير باشين.

 



موضوع : دوستای معین
تاريخ : 17 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 17 مرتبه

عزيز دلم عاشق آدمك هاي آجريه ، جديدا هر جا ميره آدمك آجري ميخره . يه بار هم، عزيز كه از تهران اومدن بلافاصله با عزيز رفت و قلعه ي آدمك هاي آجري رو خريد. از دست اين نوه ها

 



موضوع : دوستای معین
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

يه روز جمعه ، عمومهدي زنگ زدن كه بريم سرزمين عجايب ، اولش بابارضا گفتن نه ، بعد معين هم فهميد و حسابي خوشحال شد و گفت بريم. بابارضا هم دلش نيومد كه عزيز دلش ناراحت بشه ،  براي همين قبول كرد . ما و عمومهدي و عمه فاطمه، همگي با هم رفتيم سرزمين عجايب و حسابي بهمون خوش گذشت.

امين آقا آلمان بودن و آقاجون و ماماني هم گناباد بودن ، براي همين نتونستن توي جمع ما باشن.

بعداز سرزمين عجايب همگي با هم اومديم خونه ي ما و فيلم باديگارد رو ديديم . خداروشكر روز خوبي بود و بهمون خوش گذشت.



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 1 بهمن 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 16 مرتبه

يكي از املاهاي خوش خط معين جون رو عكس گرفتم . عزيز دلم، آخرش براي خانم سرابي يه گل قشنگ كشيده و نوشته تقديم به خانم سرابي. فدات بشم عزيزم

اينم شعري كه معين جون واسه ي امامها سروده، البته پاكنويس نكرده بود و هرچي به ذهنش رسيده بود رو نوشته بود

الهي ، امام هاي مهربون يار و ياورت باشن ، فرشته كوچولوي مامان
 



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 13 مرتبه

جمعه ها بابارضا ميرن واليبال ، معين كوچولو ساعت 8 من رو بيدار كرد و با هم مشغول حرف زدن بوديم كه ديدم عزيز برام يك كليپ در رابطه با پدر فرستادن ، با معين داشتيم كليپ رو نگاه ميكرديم كه يه دختر كوچولويي بود كه همش از سر و كله پدرش بالا ميرفت و شيطنت مي كرد و روي كليپ هم آهنگ غمگيني گذاشته شده بود. به معين گفتم همين كارها رو هميشه من با آقاجون تهران مي كردم اونم كه بابايي اش نبود دلش تنگ شد و گير داد كه بريم واسه بابا هديه بخريم هرچي بهش گفتم اين موقع صبح كسي باز نيست گوش نكرد بالاخره ما رفتيم بيرون ، اتفاقا همه جا بسته بود و اون نتونست چيزهايي كه مدنظرش بود رو بخره .

بالاخره به گل فروشي رسيديم و تصميم گرفت براي بابايي يه گلدون قشنگ بخره و حسابي خوشحال شد بعدش براي خودش و بابايي اش هم يك مسواك قشنگ خريد البته همه رو با كارت بانكي خودش خريد.
بعد اومديم خونه و اونارو براش كادو كردم و يه جا قايم كرد.

بابارضا اومدن و سه نفري با هم صبحونه خورديم و بعد صبحونه كليپ رو به باباجونش نشون داد و بعدش هديه هاش رو به بابايي اش داد . بابارضا هم حسابي غافلگير و خوشحال شدن

خداروشكر روز خوبي بود. آخر شب هم عزيزجون زنگ زدن و گفتن كه كليپ رو ديدي؟ اون دختره دقيقا خودت بودي همه كارهايي كه توي بچگي با بابا ميكردي و از سر و كول بابا بالا ميرفت رو اون انجام ميداد براي همين برات فرستادم تا شيطون بازيهات رو ببيني . بعدش معين ماجراي صبح رو براي عزيز تعريف كرد.

انشاا... همه ي مامان و باباها سايه شون بالاي سر بچه هاشون باشن ، الحق كه اينا گوهر نايابن



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 16 مرتبه

من و بابارضا ، ارادت خاصي به حضرت معصومه داريم و حسابي دوستشون داريم ، آخه هرچي باشه مراسم عقد بالاي سر حضرت رو توي قم براي ما خوندن و اولين باري بود كه من و بابارضا ، با هم از قم به طرف تهران با ماشين امين آقا اومديم خونه مامان.

براي همين خاطرات قشنگي از اون زمان برامون مونده

شب وفات خانوم ، سه نفري رفتيم حرم آقا امام رضا تا وفات خواهرشون رو بهشون تسليت بگيم . اتفاقا رواق دارالحجه رفتيم كه خانوادگيه و سه نفري زيارت عاشورا و زيارت نامه آقارو خونديم . شب خاطره انگيزي بود . آخر شب هم رفتيم خونه امين آقا و عمه تا به محمدجواد يه سري بزنيم و با امين آقا كه روز بعدش عازم يونان و آلمان بودن خداحافظي كنيم .

جاي همگي خالي بود . انشاا... همه مون در كنار بزرگترها ، سالم و تندرست زير سايه ي آقا امام زمان (عج ) باشيم

 



موضوع : دوستای معین
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 14 مرتبه

آقاجان ، عاقشتم ، عجب روز قشنگي به دنيا اومدي، شب ولادت امام حسن عسگري كلي بهمون خوش گذشت و سه نفري باهم بازي كرديم همه بازيهايي كه معين كوچولو دوست داشت ، هندبال زميني، حامد و پريسا ( معلم بازي ) ، فوتبال ، واليبال و كلي بازيهاي قشنگ ، آخر شب هم آقا بهمون عيدي مون رو داد و بالاخره بابارضا تونست به چيزي كه چند وقت دنبالش بود برسه و كلي خوشحال بود ، بابارضا انشاا... هميشه خوشحال و سرزنده باشي،

من و معين جون عاشقتيم .محبتمحبتمحبتمحبت



موضوع : خاطرات معین جون
تاريخ : شنبه 11 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 18 مرتبه

يه روز كه از سركار اومدم ، فرشته كوچولو توي اتاق خودش مشغول نوشتن شعر بود و بهم گفت فعلا نيا، صدات مي كنم ، بعداز چند دقيقه منو صدا كرد و گفت مامان شعر گفتم كه شعرش رو برام خوند و اسم شعرش امامهاي مهربون ما بود، شعرش خيلي قشنگ و در رابطه با دوازده امام بود. منم موقع شعرخوندنش ازش فيلم گرفتم و براي عموحسن فرستادم ، عمو حسن هم كلي خوشش اومد. بعدش عموحسن پيام خانومشون رو برام فرستادن كه خانومشون نوشته بودن انشاا... ائمه اطهار يار و ياورشون باشن، وقتي پيام رو براي معين خوندم، عزيز دلم كلي ذوق كرد و همش ميگفت كاش ميشد زود عموحسن و خانومشون رو از نزديك ببينم.

منم حسابي خوشحال بودم براي اينكه عزيز دلم ، اولين شعرش رو سروده و اونم در مورد امامها !!! آخه فرشته كوچولوي من از همون نوزادي، نقش بلاتشبيه ، علي اصغر امام حسين ( ع ) را بعهده داشت و از چهارسالگي يعني سال 92 نقش بلاتشبيه سكينه امام حسين (ع) را مي خونه. در واقع شركت توي اين مراسمها باعث شده كه قلب مامان اينقدر به امامها علاقه مند بشه.

ديشب هم مي گفت مامان خيلي خوشحالم كه امام زمان قبلا نيومده ، گفتم: چرا؟ گفت: آخه ميخوان زمان ما بيان ، منم خوشحالم كه ميخوام ببينمشون و حسابي ذوق مي كرد و اينها رو ميگفت

واقعا دنياي بچه ها چقدر پاك و نازه 

انشاا... از سربازهاي امام زمان بشي عزيز دلم



موضوع : دوستای معین
تاريخ : پنجشنبه 9 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 16 مرتبه

135.gif

پیوندتان را با تقدیم هزاران گل سرخ تبریک میگویيم و زندگی پر از عشق و محبت را برایتان آرزو میکنيم.

خدا همه جوونهارو خوشبخت و عاقبت بخير كنه

145.gif

امروز عموحسن و فاطمه خانم به سنت پيامبر عمل كردن و فرشته هاي آسمون عقدشون رو خوندن

متاسفانه با توجه به شرايط كاري ما نتونستيم توي اين امر مهم ، كنارشون باشيم ولي براشون آرزوي خوشبختي كرديم .

اين دو فرشته ، واقعا بهم ميان و خداوند اين دو نفر رو براي هم آفريده بود. راستش رو بخواين من اين دو فرشته رو چهارسال پيش براي هم درنظر گرفته بودم.

111.gif

انشاا... زير سايه ي ائمه اطهار، خوشبخت و عاقبت بخير بشن و الگوشون توي زندگي، حضرت علي ( ع ) و خانوم فاطمه زهرا (ع) باشه

دوستتون داريم ، زياد زياد

عزيز دلم كه همش ميگه كي عمو حسن و خانومشون، از تهران ميان كه ميخوام ببينمشون ، آخه ميخوام بدونم خانومشون چه شكلي هستن

جشنجشنجشنجشنجشن

عشق مانند رودخانه است به هر مانعی که بر خورد ، راه خود را باز میکند. برایتان زندگی عاشقانه  ای آرزو میکنيم. پیوندتان مبارک.

جيغ و دست و هورااااا

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
تاريخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | نویسنده : مامان و بابای معین
بازدید : 15 مرتبه

امسال عزيز دلم ، معني شب يلدا رو حسابي درك كرد و كلي بهش خوش گذشت آخه دو تا مراسم شب يلدا داشت يكي توي مدرسه كه خانم سرابي و مامانهاي مهربون سنگ تموم گذاشتن و يه جشن فوق العاده قشنگي براشون گرفتن كه كلي خوراكي هم داشت . معين كه حسابي خوشش اومده بود و گفت همه خوراكيها رو خوردم . ميوه هاي مختلف رو تيكه تيكه كرده بودن و توي سيخ كشيده بودن و حسابي خوشمزه بوده ، پف فيل براشون آورده بودن ، كيك هندوانه اي براشون آورده بودن و كلي چيزهاي خوشمزه ديگه . البته قلب مامان اصلا كيك خامه اي دوست نداره.

شب هم دايي محمدرضا و خانومشون اومدن خونه ما ( آخه آقاجون و ماماني گناباد بودن) . شب خيلي قشنگي بود و حسابي خوش گذشت. اعظم خانوم كلي زحمت كشيده بودن و شيريني هاي خشك مربوط به شب يلدا درست كرده بودن كه خيلي خوشمزه و قشنگ بود. كلي پف فيل با طعم هاي مختلف و لبوهاي قلبي آورده بودن . ماهم كه هندوانه و آجيل داشتيم .

شام هم دورهم كتلت خورديم و تا ديروقت بيدار بوديم . معين هم خيلي خوشحال بود و ميگفت اگه امشب دير بخوابم ايرادي نداره آخه امشب طولانيه . ماهم ميخنديديم.

خداروشكر با اين نيت كه خوابيد ، فردا هم با انرژي بيدار شد و فكر ميكرد حسابي خوابيده.عشق مني عزيزدلم.محبت



موضوع : تولد - اعیاد - عروسی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد