معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

مریض شدن معین کوچولو

معین کوچولوی ما روز دوشنبه یه کم سرماخورده بود بردمش دکتر و آقای دکتر به معین دارو داد ولی صبح چهارشنبه ساعت شش صبح , معین کوچولو , توی خواب حالش بهم خورد و تا ساعت دوازده و نیم هر چی میخورد حالش بهم می خورد که دوباره بردمش دکتر و آقای دکتر گفت این ویروس جدیده و الان همه بچه های هم سن معین این بیماری رو می گیرن و تا شب هر چی می خورد حالش بد می شد تا اینکه شب بردیمش آمپول زدیم و روز جمعه هم تقریبا اینطور بود که تا آخر شب بهتر شد و مریضی اش تا روز یکشنبه ادامه داشت و حسابی بهونه گیر شده بود که دیگه از یکشنبه به بعد بهتر شد ولی عزیز دلم حسابی لاغر شد یه بار هم داشت با موبایل من بازی می کرد که حالش خراب شد و باعث شد موبایلم بسوزه...
9 آبان 1390

معین کوچولو و زیارت عاشورا

روز یک شنبه بابا رضا رفت پیش بیج بیج مرتضی تا موهاش رو کوتاه کنه از اونجا با آقاجون رفتیم پیش هیئت امنای مسجد تا یه صورتجلسه رو امضا کنن , دایی محمد بهش دو تا بادکنک بزرگ داد ,‌آقای شهابی بهش یه ویفر داد و حسابی به معین خوش گذشت بعدش رفتیم زیارت عاشورا خونه یکی از اعضای حسینیه , معین کوچولو خیلی بهش خوش گذشت آخه همش کتاب دعا ها رو پخش می کرد بعدش که تموم شد همه رو جمع کرد و حسابی بازی کرد و خیلی خوشحال بود , یه عالمه نی نی بود و به اونها نگاه می کرد , آخر شب که به خونه اومدیم ,‌اینقدر خسته بود که توی راه خوابید    ولی صبح که می خواستم بزارمش خونه آقاجون , بیدار شد و حسابی گریه کرد که نرو سرکار , منو ببر خ...
9 آبان 1390

اومدن خاله زهرا و خاله فاطمه

روز چهارشنبه وقتی سرکار بودم خاله زهرا پیام داد که امروز من عازم مشهد هستم حسابی خوشحال شدم  بعدازظهر به خاله زهرا پیام دادم که کی میاین گفت ساعت پنج پرواز داریم , بابا رضا رفت دنبال خاله زهرا و خاله فاطمه , خوش اومدین خاله ها ولی اونا شب رو توی هتل بودن و فرداش اومدن خونه ما ,‌ خیلی خوش گذشت ناهار خوردیم و بعدش رفتیم طرقبه و اونجا بستنی خوردیم و بعدش رفتیم حرم امام رضا و شهادت امام جواد را به امام رضا تسلیت گفتیم  و بعدش لحظه خداحافظی بود و اونا رو به فرودگاه بردیم و کلی معین برای خاله هاش گریه کرد ,‌بعدش اومدیم خونه و شام خوردیم و یه کم بازی کردیم بعد خوابیدیم خاله جونها دوستتون داریم...
9 آبان 1390

نقاشی معین کوچولو و حرف زدنهاش

پنجشنبه با معين رفتيم اتوبوس سواري و واسش اسباب بازي خريديم يك كاميون بزرگ و يك اتوبوس قشنگ . معين كوچولو به اتوبوس ميگه ، اتوسوب تازه به  كلمه : از اين ور  ميگه اَوي زَر از سلام خیلی خوشش میاد و در طول روز خيلي سلام مي كنه با اسباب بازيهاش كه بازي ميكنه تا ترمز ميگيره ميگه بچه ها سلام ، از بيرون كه مياد تو خونه ميگه سلام خونه . كلمات رو خيلي قشنگ ميگه ... دیروزکه من از سرکار اومدم ، معين خونه عمو مهدي بود و گفت با طاهره خانوم کلی نقاشی کشيدم ، شب كه خونه بوديم هنوز تو حس نقاشي كشيدن بود و يك نقاشي قشنگ كشيد منم اونو چسبوندم روي ديوار مرسي عزيز دلم ، چه نقاشي قشنگي كشيدي ...
3 آبان 1390

عكس هاي قديمي

گوشي بابا رو نگاه مي كردم كه ديدم چه همه از معين توش عكس داره بعضي هاش رو برداشتم تا توي وبلاگش بزارم هنوز نتونستم همش رو بردارم حالا كم كم عكس هاش رو ميارم . عكس هاي روز عيد فطر در بجنورد معين كنار سامان جون نشسته   معين و محمدجواد در سرزمين عجايب   داره تمرين ميكنه روي يك پاش بايسته   عموقاسم و آقاجون اينا اومده بودن خونه ما   شيرين كاريهاي معين كوچولو    معين و بابايي در روز عاشورا كنار نخل   ...
2 آبان 1390

خاطرات این روزها

معمولا پنج شنبه و جمعه رو در باغ بسر می بریم معین کوچولوی من ، جدیداً خیلی لجباز شده و باید به کارهاش بی تفاوت باشم وگرنه خیلی اذیت می کنه ,   حرفهای منو تو بازیهاش با اسباب بازیهاش می گه مثلاً : دور شما بگردم ؛ چرا همش گریه گریه می کنی  ؛ گریه نکن ، مامان مي ره كار زود مياد ؛ من شما رو دوست دارم  از كاميون بازي خيلي خوشش مياد همش تو باغ با بيلش پر از شن مي كنه و مي بره يه جاي ديگه خالي ميكنه   شنبه بعدازظهر بردمش پارك و از اونجا رفتيم خونه ، بابايي تا ديروقت نيومد ، معين كوچولو هم خيلي چشم انتظار بود ، واسش سوپ و شيربرنج درست كردم همه رو خورد . يك شنبه رفته بوديم دندونپزشكي ، واسه من ، اونجا ...
29 مهر 1390

روز جمعه و ويلاي امين آقا

جمعه اي كه گذشت عجب جمعه خوبي بود حسابي جاتون خالي بود آخه امين آقا يه ويلاي خيلي بزرگ توي بيرون شهر خريده و ما هم همگي باهم رفتيم اونجا ، جاتون حسابي خالي بود ، يه استخر خيلي بزرگ داشت و امين آقا و آقاجون و بابارضا و عمو حسن و عمو مهدي مشغول آب دادن به باغ شدن و وحيد آقا هم كه دو تا ويلا پايين تر بود اومد كمك ما . وحید آقا یه سگ پاکوتاه خیلی قشنگ داشت که دنبال معین می کرد خلاصه خيلي خوب بود . انشاا... زودتر واسمون تاب و سرسره هم بزارین امين آقا دمتون گرم كه اين ويلا رو خريدين آخه به ما كه خيلي خوش گذشت . وقتي همه مشغول ناهار خوردن بودن ، عزيزدلم اومده بود كنار استخر و صابوني كه اونجا بود رو تو استخر انداخته بود و همش به آقاجون مي ...
26 مهر 1390

معین كوچولو و مشکلات رفتن به آرایشگاه

نمی دونم چرا معین اینقدر با رفتن به آرایشگاه مشکل داره با اينكه وقتي موهاش رو كوتاه ميكنه اينقدر خوشگل ميشه ، اينم عكس معين بعداز اولين آرايشگاهش معین کوچولو زیر کرسی خواب بود که عموحسن نوبت واسه آرايشگاه گرفت كه بهش گفتم واسه معينم نوبت بگير و قرارشد با آقاجون و عمو حسن بره آرايشگاه معين كوچولو قبل از رفتن به آرايشگاه اونجا كه رسيد اولش گريه كرد ولي آقامرتضي يك بلدرچين خيلي خوشگل آورد و مصطفي كوچولو هم اومد تا معين گريه نكنه و معين حسابي سرگرم شد و آقا مرتضي زود موهاي معين رو كوتاه كرد . عزيزدلم ديگه راضي نمي شد كه از آرايشگاه بياد خونه ، حسابي بهش خوش گذشته بود و كلي هم قشنگ شده بود ، بابا رضا هم كه دو تا ...
25 مهر 1390

روز ولادت امام رضا و رفتن به باغ وحش

سلام دوستان , حسابی جاتون خالی بود ما رفتیم باغ وحش  خیلی بهمون خوش گذشت , معین یه بار دیگه وقتی خیلی کوچیک بود اومده بود ولی یادش رفته بود اون موقع با عمه و عموحسن و محمدجواد رفته بودیم باغ وحش ولی الان همه چی رو می فهمید و خیلی بهش خوش گذشت ...
25 مهر 1390

ولادت امام رضا و روز جهانی کودک

  يا امام رضا ، امسال روز ولادت شما با روز كودك همزمان شده ازتون ميخوام مواظب ني ني ما و همه ني ني هاي روي زمين باشي ، دوستت داريم .       معينم ، اين روز بزرگ رو بهت تبريك مي گم خدارو شكر ، كه به ما اين ني ني ناز رو دادي . دوستت دارم خداجون به ما لياقتش رو بده تا بتونيم از اين هديه اي كه به ما دادي خوب مواظبت كنيم و درست تربيتش كنيم .   خداوندا ، ني ني ها ، پاك ترين و صادق ترين و زيباترين موجودات روي كره زمينن ، ازت مي خوام ، نزاري به كار خلاف روي بيارن و از راه راست منحرف شن ، مي خوام هميشه پاك و معصوم بمونن ، خدايا خداي بزرگ خيلي دوستت داريم   ...
16 مهر 1390