معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

محرم سال 97 و تعزيه خواني

عزيز دلم از چند روز مونده به محرم ، تمام واقعه تعزيه خواني رو اجرا مي كنه و براي خودش سرگرمه ، از بس كه ميخونه ، من و بابارضا صدامون دراومده و همش ميگيم بسه ديگه اينقدر نخوون ، ميگه دوست دارم ، ديگه نقشي نيست كه براي خودش اجرا نكنه ، حر ، حضرت علي اكبر ، حضرت عباس ، امام حسين . بعضي اوقاتم دست و پا شكسته حضرت قاسم رو اجرا مي كنه ، البته نقش شمر و ... هم با زبون بچگي اش براي خودش اجرا مي كنه كلا توي محرم علاوه بر فوتبال كه يكي از سرگرمي هاي ثابتشه ، تعزيه خواني هم اضافه مي شه واسه فوتبال كه اومده روي ديوار با گچ براي خودش دروازه كشيده و براي خودش تمرين ميكنه اين شوت رو ميخوام بالا سمت راست بزنم ، اين شوت رو ميخوام بالا سمت چپ بزنم و كلي...
1 مهر 1397

ماه مبارك رمضان سال 97

امسال توي ماه مبارك ، تعطيلات خوبي بهمون خورد كه من و معين ، بابارضا رو مجبور كرديم كه بريم تهران ، هر چي بابارضا گفت روزه هام خراب ميشه ، ما اصرار كرديم كه آخه ديگه اين تعطيلات پيش نمياد ، خلاصه عازم تهران شديم و حسابي بهمون خوش گذشت ، البته من كه روزه ميگرفتم ولي چون خيلي اين ور، اون ور مي رفتيم ، زياد چيزي متوجه نمي شدم عمو حسن رو هم توي تهران ديديم و عزيز دلم حسابي خوشحال بود همش با محمد مهرداد بازي مي كرد و آقاجون رو مجبور به بردن به پارك مي كرد اتفاقا اولين شب قدر توي تهران بوديم و خانوادگي با مداحي آقا رضا قرآن به سر گذاشتيم و حسابي دلهامون معنوي شده بود . اين قدر سميه و نازنين و بقيه خوششون اومده بود كه همش به آقا رضا مي گفت...
20 خرداد 1397

رفتن به تهران

دوشنبه هفته گذشته من و معين عازم تهران شديم و سفر پرماجرايي داشتيم ، حسابي بهمون خوش گذشت، وقتي رسيديم تهران هنوز به خونه نرسيده بوديم كه آقاجون زنگ زدن و من گفتم كه الان سرم شلوغه بهتون زنگ ميزنم اتفاقا وقتي رسيديم خونه آقاجون حسابي تعجب كردن و خوشحال شدن بعدش عزيز به آقاجون زنگ زدن كه پرده خريدم و سنگينه ، بياين دم ايستگاه اتوبوس كه منم با آقاجون رفتم ، از دور كه عزيز من رو ديدن ، باورشون نميشد و حسابي تعجب كردن خلاصه سورپرايز جالبي بود، محمدامين هم كه از مدرسه اومد حسابي تعجب كرد و خوشحال شد بعدازظهر هم رفتيم خونه خاله سميه ، دم آسانسور بوديم كه عمو حسين از پله ها، پايين مي اومدن و معين يه دفعه بهشون سلام كرد ، حسابي تعجب كردن ، ...
11 اسفند 1396

مسافرت به تهران

من و معين در يك اقدام انتحاري، 21 فروردين ماه عازم تهران شديم ، اصلا قصد نداشتيم يك دفعه ظهر تصميم گرفتيم كه بريم تهران . به عزيز و آقاجون ، هيچي نگفتيم و راهي تهران شديم ، شب كه زنگ در خونه رو زديم ، حسابي تعجب كردن و هنوز ما در حياط رو نبسته بوديم كه خاله سميه و مهرداد و عزيز از طبقه سوم خودشون رو به حياط رسونده بودن . با اينكه مسافرتمون يك دفعه اي بود ولي انگار همه چي برنامه ريزي شده بود و حسابي بهمون خوش گذشت. هم بازار رفتيم و هم جاهاي ديدني مثل پل طبيعت و .... خاله سميه هم همش پيش ما بود و براي همين بيشتر بهمون خوش گذشت پنج شنبه شب هم برگشتيم آخه جمعه صبح ، بايد توي مسابقه ليگ شركت مي كردم براي همين بايد مشهد مي بودم.   ...
27 فروردين 1396

مسافرت به تهران

بالاخره بعداز كلي برنامه ريزي ، تداركات سفرمون به تهران به مرحله اجرا در اومد و پنجشنبه بعدازظهر عازم تهران شديم ، عموحسين و خاله سميه توي تهران ، اومدن دنبالمون و همگي با هم رفتيم خونه عزيز و آقاجون . تا نيمه هاي شب بيدار بوديم و كلي صحبت كرديم و دورهم بوديم و شام خورديم و خوابيديم صبح زود بيدار شديم كه بابايي و عموحسين و مهدي دايي حسين رفتن جمعه بازار خودرو .بعدازظهر هم عمو حسن به ما ملحق شدن و شب پيش ما موندن ما هم كمك خاله اكرم كرديم تا وسايل موردنيازش رو به محل كار جديدش ببريم. معين هم دم به دقيقه به خاله اكرم ميگفت كه بريم سركار و همش با هم مي رفتن سركار و كلي بهش خوش ميگذشت . چون همش نقاشي بازي ميكرد و با گواش و گل و سفال كار...
29 آذر 1395

مراسم بيستم صفر سال 95

روز جمعه ، عازم گناباد شديم ، مسافرت خوبي بود و بهمون خوش گذشت ، سر زمينهاي زعفرون رفتيم و شب نشيني هاي خوبي داشتيم ، همگي دور هم بوديم ، خداروشكر عمو حسن هم از تهران اومدن ، عموحسين و مليحه خانوم و سامان هم از بجنورد اومده بودن ، فقط عمومهدي نبودن كه ما همش ياد محمدصدرا كوچولو مي كرديم . بيستم صفر ، مراسم شبيه خواني اجرا شد كه خداروشكر خيلي خوب بود و همگي تمام تلاششون رو كردن. معين جون در حال نقاشي كشيدن توي راه گناباد ژست هاي معين ، سر زمين هاي زعفرون مراسم شبيه خواني ...
1 آذر 1395

روز عاشوراي سال 95

تعطيلات تاسوعا ، عاشورا خيلي خوب بود چون به پنجشنبه و جمعه خورده بود، براي همين بيشتر پيش فرشته كوجولو بوديم . بعدازظهر دوشنبه، رفتيم گناباد و يه راست رفتيم خونه آقاجون . روز تاسوعا هم رفتيم كاخك و سر خاك بعدش اومديم خونه كه عمو مهدي و عموحسن با معين و سامان تعزيه خواني تمرين كردن . روز عاشورا هم طبق سنوات سالهاي گذشته مراسم شبيه خواني رو اجرا كردن كه معين كوچولو هم نقش نيم فردي هاي حضرت سكينه را توي قسمت حضرت عباس اجرا كرد و حسابي عالي بود . خوشبختانه در حال حاضر حسابي به تعزيه خواني علاقه داره و تا آخر تعزيه خواني ، توي خيمه نشسته بود و گوش ميداد . شب هم توي خونه براي خودش شبيه خواني ميكرد . روز پنجشنبه هم محمدجواد ، طفلان مسلم رو اجرا كرد...
24 مهر 1395

مسافرت کوتاه به گناباد

چهاردهم و پانزدهم خرداد تصمیم گرفتیم بریم گناباد هم کمکی به آقاجون و مامانی بکنیم و هم هوایی تازه کنیم , اتفاقا مسافرت خیلی خیلی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت روز شنبه هم وقتی اومدیم مشهد , استراحت کردیم و روز یکشنبه با انرژی رفتیم سرکار , عزیز دل مامان هم حسابی مرد شده و خودش روزها توی خونه می مونه خدا نگهدارت باشه عزیز دلم , باعث افتخاری ، دوستت دارم این عکسارو توی راه رفتن به گناباد توی ماشین گرفتیم , الهی قربونتون برم که اینقدر ناز و پاکین , انشاا... همیشه همینطور باشین فرشته کوچولوی من با خمیر بازی هاش کلی چیزهای قشنگ قشنگ درست کرد مثل فیل, رنگین کمان, حلزون و .... عمو رضا یک طوطی قشنگ آورده بود که معین با...
18 خرداد 1395

تعطیلات عید سعید فطر سال 94

روز جمعه ساعت 4 بعدازظهر عازم بجنورد شدیم و ما با ماشین امین آقا رفتیم , توی راه طبق معمول معین همش می پرسید کی می رسیم , کی می رسیم و ما هم بهش می گفتیم باید شهرهای قوچان , فاروج , شیروان رو رد کنیم بعدش می رسیم به بجنورد , بالاخره به بجنورد رسیدیم و معین به سامان جونش رسید آخه معین همه بچه ها رو دوست داره و دلش میخواد باهشون همش بازی کنه . وقتی که رسیدم موقع افطار بود و عمو حسین و ملیحه خانوم سفره افطار رو چیده بودن و برامون غذاهای خوشمزه درست کرده بودن . بعداز افطار یه مقدار استراحت کردیم و به اصرار عمو مهدی عازم پارک شدیم و توی پارک نشستیم و با بچه ها بازی کردیم و یه مقدار پیاده روی کردیم بعدش رفتیم بستنی فروشی که بستنی بخوریم ولی متأسفا...
28 تير 1394