معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

عکس گرفتن از معین کوچولو و کارهای جدیدش

قبلا معین رو آتلیه برده بردم تا ازش عکس بگیرم و راضی نمی شد تا بره توی آتلیه و هر چی بهش می گفتم گریه می کرد تا اینکه یک بار توی نمایشگاه بین المللی ازش یک آتلیه درست کرده بودند و همه بچه ها عکس می گرفتن و معین هم قبول کرد تا ازش عکس بگیرن و الان چاپ شده و بعدا توی وبلاگ می گذارم تا اینکه دفترچه بیمه اش تمدید نداره وقتی خواستم تمدید کنم گفتن باید عکس داشته باشه بالاخره رفتیم عکاسی و ازش عکس ٤*٣ گرفتیم و بعدا آماده میشه تا اینکه اونجا آتلیه کودک رو دید و همش می گفت بریم با اسباب بازیها ازم عکس بگیریم و با ناراحتی از عکاسی اومد بیرون ؛   حالا ما تو کفه این بچه موندیم یه بار گریه میکنه عکس نگیر؛ یه بار گریه میکنه عکس بگیر ...
5 آذر 1390

شيرينكاريهاي جديد

    واي چند روز پيش داشتم ماكاروني درست مي كردم كه گفت منم ميخوام كمك كنم گفتم باشه پس من مواد رو درست مي كنم شما هم ماكاروني ها رو تيكه كن گفت باشه باورتون نميشه در عرض 30 ثانيه كه مواد رو هم ميزدم برگشتم ديدم كف آشپزخونه پر شده از خورده هاي ماكاروني و همه رو ريخته كف آشپزخونه ، به مدت يك ساعت كه كف آشپزخونه رو تميز مي كردم     داشتم تلويزيون نگاه مي كردم كه ديدم ازش خبري نيست رفتم تو آشپزخونه كه چشمتون روز بد نبينه ديدم كف آشپزخونه پر شده از پودر كاكائو و نخود و لوبيا و لپه و حسابي خوش ميگذره بهش و با دستش همه رو پخش مي كنه و كلا فرشم داغون شده بود نمي دونستم بخندم يا گريه كنم شاي...
3 آذر 1390

عکس های معین کوچولو

  این عکس رو با هم توی نمایشگاه گرفتیم . خودش اين عكس رو خيلي دوست داره     عكس 4*3 براي دفترچه بيمه ، آخه پسرم ، مرد شده ديگه بايد دفترچه اش عكس داشته باشه اين عكس اشانتون     اينم 4*3   قربون خودت با کبات هات بشم که همش میگی کبات بخوون , دوستت دارم قلب مامان جدیداً بهش می گم , پسر مامان دارم من , خودش می گه شاخه نبات دارم من , قند عسل دارم من حرفهای من رو زودتر از خودم میگه شعرهای زیر رو هم قاطی پاطی میگه مثل آقا پلیسه زرنگه , لی لی حوضک , این پسره اینجانشته ...
1 آذر 1390

مسافرت یک هفته ای و تبریک عید قربان

سلام دوستان , شرمنده که چند وقت نبودم , جاتون خالی , یک هفته رفتیم مسافرت , البته به هوای تهران و سرزدن به آقاجون و عزیز مرخصی گرفتیم ولی آخرش سر از گناباد در آوردیم , آخه عزیز بعد از کلی تحقیق واسه مریضی اش بالاخره یک دکتر خوب توی گناباد پیدا کرد و اصرار کرد که من باید پیش اون عمل کنم و مجبور شدیم بریم گناباد تا عزیز تنها نباشه   حالا از گناباد بهتون بگم , هوا اولش خوب بود ولی بعدش خیلی سرد شد و عزیز عمل کرد و مامان مجبور بود همش پیش عزیز باشه و منم ( معین کوچولو ) حسابی دم در بیمارستان بابامو اذیت می کردم , دایی محمدرضاهم اومد هم خوب بود و هم سخت روز بعد عمل دیگه عزیز بهتر شده بود و مامان کم به عزیز سر می زد و اون روز رفتیم خ...
1 آذر 1390

ازدواج دایی جوون

  پیوندتون مبارک اعظم خانوم و دایی محمدرضا , خیلی خوشحالیم از این ازدواج آسمونی انشاا... خوشبخت و عاقبت بخیر بشین و همیشه توی زندگیتون پیروز و سربلند باشین و به مدارج بالا توی زندگیتون برسین از جمله خونه قشنگ , ماشین آخرین سیستم , بهترین کار و بهترین ها دوستتون داریم مواظب خودتون باشین و نگذارین هیچوقت زندگیتون تیره و تار بشه ...
28 آبان 1390

عید غدیر مبارک

نازد به خودش خدا که حیدر دارد / دریای فضائلی مطهر دارد همتای علی نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد عید بر همگی دوستان و نی نی وبلاگ ها مبارک باشه الان که دارم این خاطرات رو می نویسم آقا معین خوابه و من تونستم تا وبلاگش رو به روز کنم , عمو مهدی و طاهره خانوم ما رو امشب دعوت کردن , منتظرم تا عزیز دلم بیدار بشه تا بریم اونجا انشاا... این عید برای همه دوستان و معین کوچولوی من و خانواده هامون پر برکت باشه روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت گفتمش چون حـک نمودم روی قلبم یا علی ...
23 آبان 1390

شیرینکاریهای معین کوچولو

عزیزدلم جدیداً خیلی حرف می زنه , حسابی لذت می برم از حرف زدنهاش , هنوز به اتوبوس میگه اتوسوب , چند روز پیش باهم با اتوبوس رفتیم تقی آباد تا گوشی موبایل بخرم هر چی اتوبوس میومد پر بود همش میگفت بازم پره , بالاخره سوار شدیم وقتی رسیدیم اونجا پله برقی بود باورتون نمیشه شش بار رفتیم بالا و اومدیم پایین از بس که دوست داشت خیلی شیطونی می کرد و به همه شیشه های مغازه دست می زد هر چی بهش می گفتم گوش نمیداد واسش یک کتاب ناز به اسم قل و قل و قل , قلقلی خریدم خیلی خوشحال شد تا اینکه باباش اومد و با هم رفتیم و موبایلها رو دیدیم ولی هنوز نخریدم آخه من خیلی سخت انتخاب می کنم عزیز دلم به دستمال کاغذی میگه دمپال کاگذی عزیز دلم به خداحافظ می گه حافظا ...
22 آبان 1390

تولد عمو حسین ( بابای نانی )

    عمو حسین تولدتون مبارک   خداي اطلسي ها با تو باشد پناه بي کسي ها با تو باشد تمام لحظه هاي خوب يک عمر به جز دلواپسي ها با تو باشد .   گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند در بهترين روز تاريخ ( یعنی دهم آبان ماه ) زيباترين هديه اش ( عمو حسین ) را به ما داد.   داره بارون مياد  خوب که نگاه کردیم. . . . هوا که ابري نبود... .اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن...... آخه يکي ازشون کم شده   راستی الان که دارم اینو می نویسم تولد دو سال و دو ماهگی , عزیز دلمم هست الان ١٠ دقیقه ازش گذشته دوستت دارم فسقلی مامان ...
10 آبان 1390

شعرهای معین کوچولو

معین کوچولو تازگی شعرهای بازیهایی که با هم می کنیم رو یاد گرفته و می خونه مثل عمو زنجیر باف ............... بله ,‌ زنجیر منو بافتی ......... بله پشت کوه انداختی ......... بله , از اینجا به بعد رو قاطی پاطی میکنه و آخرش میگه باصدای چی ........ قولی قو   تاب تاب عباسی , خدا معینو نندازی اگه می خوای بندازی , بغل بابا بندازی   این پسره ... اینجا نشسته .... گریه میکنه ....... زاری میکنه ..... از برای من ..... یکی رو بزن    الهی قربون اون شعر خوندنت بشم , عاشقتم عزیزم ,                   &nbs...
10 آبان 1390