معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

سهل انگاري مامان و بابا

  عزيز دلم ، منو ببخش ، بخاطر بي تجربگي باعث شدم دندونهات خراب شه ، دوباره بردمش پيش دكتر ، آقاي دكتر گفت بيار بيمارستان تا بيهوشش كنم و دندونهاش رو بكشم ، شما نبايد ميذاشتين كه از شب تا صبح ، سينه تو دهانش باشه ، خيلي بخاطر دندونهاي قشنگت اذيت شدي . باهم يه روز پنجشنبه سوار اتوبوس شديم و رفتيم پارك كوثر ، اونجا سرگرم سه تا كلاغ شده بودي و همش مي گفتي كه كلاغا بياين پيش معين ، معين شمارو دوست داره عزیز دلم همش دستش تو دهنشه آخه دندونهاش درد می کنه عزيزدلم ، هر شب مسواك و دهان شويه ميزنه ، شايد يه كم از درد دندونش كم بشه ، قربونت بشم الهي   ...
15 مهر 1390

اولین آرایشگاه معین کوچولو

بالاخره موفق شدیم تا معین کوچولو رو راضی کنیم تا بره آرایشگاه . البته قبلا که باباش می رفت آرایشگاه , منو و معین می رفتیم بیرون تا معین گریه نکنه ولی امین آقا گفت هر وقت می ری آرایشگاه ، یادت باشه تا معین رو هم ببری تا یاد بگیره تا اینکه وقتی باباش رفت آرایشگاه خوشبختانه ، آقاجون و عمو حسنم تو آرایشگاه بودند و معینم بردن و با بازی و سرگرمی آقا مرتضی , که معین بهشون بیج بیج مرتضی می گفت موهای معین رو اصلاح کرد ولی چون معین بغل آقاجون بود تمام لباس آقاجون ، مویی شد . خلاصه خیلی خوشگل شده بود دیگه خوردنی شده بود و باباش ازش فیلم گرفت . حالا بعداً عکس بعداز اصلاحش رو تو سایت میندازم          ...
15 مهر 1390

تولد بابایی

بابای گلم تولدت مبارک . فووووووووت .... فوووووووت ..... فووووووووت ... فوووووووت .... بیا شعما رو فوت کن !!! تولدت مبارک !!!   الهي هميشه مثل چراغ راهنمايي باشي . لپت هميشه قرمز روي دشمنات زرد دلت هميشه سبز   چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي!  راستشو بخواین تولد بابایی توی شناسنامه بیست و پنجم شهریور ماه ثبت شده ولیکن کارت نوزاد بابایی که توسط پرسنل بیمارستان پر شده ، سيزدهم مهرماه ثبت شده ، البت...
13 مهر 1390

اومدن عزیز و آقاجون و ...

بعدازظهر بيست و سوم شهريور ماه ، عزیز دلم خواب بود وقتی بیدار شد دید عزیز و آقاجون و دایی محمدرضا و محمدامین اومدن خونه ما خیلی خوشحال شده بود تازه ، واسش يه اردك خوشگل هم آورده بودن ، با خوشحالي بهش آب و غذا داديم و كلي بازي كرديم و معين كوچولو كه جديداً يعني از وقتي كه از شير گرفته بوديمش خيلي غر غرو شده بود يه كم بهتر شد روز سه شنبه 29 شهريور ماه هم خاله اكرم و خاله سميه و نازنين اومدن ديگه حسابي جمعون جمع شد خلاصه خيلي خوش گذشت و من كه سركار بودم با آقاجون و خاله سميه رفته بودن پديده شانديز ، روز پنجشنبه هم با آقاجون رفتيم چهارراه آزادشهر تا من گواهينامه ام را تمديد كنم خلاصه خيلي خوب بود ولي معين يه كم اذيت كرد خاله اكرم مي...
13 مهر 1390

معين و اسباب بازي هاي جديدش

       رفته بوديم نمايشگاه بين المللي كه يه قسمت مربوط به اسباب بازي واسه ني ني ها بود . به مسوول اون بخش گفتم اسباب بازي واسه معينم مي خوام كه دوسال داره ، بهم چند تا اسباب بازي معرفي كرد و من دو تاشو خريدم ، دو تا پازل خريدم كه يكي اش يه كم سخت تره اونو گذاشتم واسه بعدن ، پازل رو از نمايشگاه خريديم ، قطارم  رو بابا واست خريد ، ولي معين خيلي شيطونه در عرض يك هفته ، قطارش رو خراب كرد . خاطرات پازل اولين بار همه رو خوب چيندي بغير از گربه ، وقتي ديدي گربه سرجاش نميره خيلي عصباني شدي و شروع كردي به گريه ، منم بهت ياد دادم كه اول گوشش رو بزار سرجاش ، بعدش بقيه قسمت هاش رو ، و اين كار رو چند بار ا...
12 مهر 1390

معين كوچولو در حال هندوانه فروختن

هر وقت ميريم ميوه فروشي ، معين خودش مي خواد هندونه رو انتخاب كنه  ، شروع مي كنه به زدن هندوونه ها ، بعدش مي گه اين خوبه ، اينو بردار . آخه اين كار رو از باباش ياد گرفته . ...
12 مهر 1390

بازی جدید معین

اگه یه عالمه گردو بزاری جلوی معین , ساعتها سرگرمش میشه , اونارو سوار ماشین میکنه از این ور به اون ور می بره یا توی لباسش میریزه کلی میخنده , باباجون , ازسرکار اومده بود و یک کیلو گردو خریده بود ,‌معینم تا اونارو دید توی لباسش ریختو کلی بازی می کرد ...
1 مهر 1390

سالگرد ازدواج

پنجم شهریور سالگرد ازدواج مامان و بابا بوده , آره مامان و بابا سال ٨٣ با هم ازدواج کردن و سال ٨٨ خدا یه فرشته کوچولوی مهربون به اسم معین به ما هدیه داد . سه نفری باهم یه جشن کوچولویی گرفتیم ولی چون معین کوچولو به خاطر مراسم از شیر گرفتن کم حوصله بود همش غر می زد ولی روی هم رفته خوب بود .     اینم عکس سالگرد ازدواج  پیری من و بابات ...
29 شهريور 1390

دكتر رفتن آقا معين

فرشته كوچولوي مامان چند وقته به خودش ميگه آقا معين ، هوا چند روزه سرد شده   معين كوچولو خيلي گرماييه   منم غافل از اينكه هوا سرد شده ، شبها بدون پتو ميخوابوندمش الان يه كم سرماخورده  براي همين ديروز بردمش دكتر ، البته پيش خانوم دكتر ، محمدامين هم سرماخورده بود  اول اون رفت و معين داشت بهش نگاه مي كرد خانوم دكتر گوش هاشو نگاه كرد بعد گلوشو نگاه كرد و وزنش كرد ، معين كاملا دقت مي كرد بعدش نوبت معين شد معين روي پاي من بود و خانوم دكتر گفت بزار گوشتو ببينم معين هم بدون گريه و مخالفت ، گوشش رو نشون داد و گلوشو نشودن داد ، من غافلگير شدم آخه اولين باري بود كه مخالفت نمي كرد و با خوشحالي از مطب خانوم دكتر اومد بيرون و با ...
28 شهريور 1390