معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

تبريك سال جديد

       سلام دوستان ، اميدوارم سال جديد ، سال نهنگ يا اژدها ،  براي همگي سرشار از شادي و سلامتي و توفيق روزافزون باشه باز هفت سين سرور ماهي و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادي عيد آرزوهاي سپيد باز ليلاي بهار باز مجنوني بيد باز هم رنگين کمان باز باران بهار باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب باز آن سوداي ناب کور باد چشم حسود باز تکرار دعا يا مقلب القلوب يا مدبر النهار حال ما گردان، تو خوب راه ما گردان، تو راست باز نوروز سعيد باز هم سال جديد باز هم لاله عشق خنده و بيم و اميد ...
14 فروردين 1391

شروع روزهاي كاري در سال 1391

صبح معین کوچولو خواب بود كه ما رفتیم سرکار ، بعدازظهر ، وقتي رسيدم حسابي خسته بود و زود لباسهامون رو عوض كرديم،و معي كوچولو كفش قشنگش رو پوشيد  و رفتيم خونه آقاي اسكندري و شب هم دعوت عمو مهدي بوديم و حسابي عمو مهدي و طاهره خانوم رو اذيت كرديم ولي حسابي خوش گذشت كلي معين خوشحال بود اولش كه لحظه شماري مي كرد كه كي عمه مياد تا همگي با هم بريم خونه عمو مهدي تا عمه جون اومد گفت بريم ، ولي چون ديد عمه اومده توي خونه آقاجون با ناراحتي گفت يعني ديگه نمي ريم خونه عمومهدي ، ما هم خنديديم و گفتيم چرا ، پاشو بريم و زودتر از همه رفت خونه عمو مهدي ، ديگه خيلي شيطوني كرد و بهش خوش گذشت و جاتون خالي ، شام خوش...
7 فروردين 1391

ماجراهاي ايام عيد

روز دوم عيد ، بابا رضا رفت سركار و تا ظهر نيومد و بعدازظهر رفتيم خونه امين آقا و عمه خانوم ، حسابي جاتون خالي بود خوش گذشت يه شكلاتهاي خوشمزه اي داشتن ، حسابي چسبيد ، بعدش رفتيم خونه . خاله اكرم ( دوست قديمي مامان توي تهران ) كه برام نظر مي دن ، به همراه خانواده شون اومده بودن مشهد ، يه هتلي نزديك خونه ما ، روز سوم عيد اومدن خونه ما اما خودشون تنها ، خانواده شون نيومدن ، حسابي مامانم خوشحال شده بود و دو ساعتي پيش ما بودن ، معين كوچولو هم كه همش غر مي زد كه بيا با من بازي كن آخه به خاله اكرم حسودي مي كردكه چرا مامان پيش خاله اكرمه و همش با ايشون صحبت مي كنه ، بعدش بابارضا اومد و مامان رو نجات داد و مامان تونست چند دقيقه اي با دوستش يا...
4 فروردين 1391

سال تحويل 1391

اميدوارم عيد همگي دوستان مبارك باشه ؛ امسال ما هفت سين جديد و قشنگي نداشتيم آخه با توجه به مسافرتي كه پيش اومد اكثريت كارهام موند ، وقتي رسيديم مشهد ، ديگه بابارضا رفت سركار و تا ساعت 20 روز دوشنبه يعني شب قبل از سال جديد نيومد و وقتي كه اومد اونقدر خسته بود كه ديگه نميشد بگيم بريم خريد كنيم ، معين كوچولو هم همش دلش مي خواست همه چي رو بهم بريزه ، آقاجون و عمو حسين و خاله ها اومدن مشهد ، البته اونها سال تحويل رفتن حرم امام رضا ، من و رضا هم با هم سر سفره بوديم و معين و محمد امين هم خوابيده بودن و سال جديد آغاز شد ، موقع سال تحويل خيلي لحظه قشنگيه ، اينم سفره هفت سين        بعدش معين رو بيدار ك...
3 فروردين 1391

مسافرت قبل از سال 1391 و ماجراي چهارشنبه سوري

         عزيزان دل ، جاتون خالي ، آخرسال 1390 يك دفعه يك مسافرت كاري براي من و معين كوچولو پيش اومد حسابي جاتون خالي بود ولي خيلي يك دفعه اي بود مثلا امروز فهميدم كه بايد بريم مسافرت و فرداش به راه افتاديم . مسافرت كاملا فشرده اي بود ، جاتون خالي . به عزيز و آقاجون هيچي نگفتيم كه مي خوايم بيايم تهران ،من و معين با قطار رفتيم تهران ، صبح وقتي عزيز ، مارو ديد حسابي تعجب كرده بود حتي يك درصد هم احتمال نمي دادن كه ما بريم تهران ، خيلي خوشحال شدن ، آقاجون و خاله ها و عمو حسين و نازنين و محمد امين ، حسابي از ما پذيرايي كردن، معين هم خيلي به خونه خاله اكرم علاقه داشت همش مي گفت اونجا باشيم . ...
29 اسفند 1390

خاطرات هفته های گذشته

سلام , خدمت دوستان عزیز , خیلی وقت بود که به وبلاگ قندعسلم سر نزده بودم حالا تا جایی که یادم باشه خاطرات این چند وقت رو می نویسم : بالاخره بخیه های معین کوچولو رو کشیدیم و چون بابا رضا بهش قول داده بود که اگه پسر خوبی باشه واست سه چرخه می خرم براش یه سه چرخه قشنگ و قرمز رنگ خرید معین خیلی خوشش اومد و حسابی سرگرمش شده بود توی دورانی که مریض بود خیلی به تلویزیون و سی دی های کارتونی علاقه مند شد که دیگه داشت زیاده روی می کرد واسه همین بابارضا تحرمیش کرد دیگه اینکه به سرزمین عجایب رفتیم و حسابی جاتون خالی بود با محمد جواد و عمو حسن رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت ماشین برقی&zw...
27 اسفند 1390

بازی های جدید معین کوچولو

بازی هایی که خیلی سرگرمش میکنه   یکی ماشین بازیه که خیلی علاقه داره یکی دیگه مغازه بازی , همش دوست داره ما رو ببره مغازه ( توی خونه ) و واسه مون سک سک ,‌خوراکی و اسباب بازی بخره یکی دیگه خاله بازی , میگه تو , بچه من باش و با من یا بابا رضا حسابی بازی می کنه که هلاک میشیم یکی دیگه هیئت بازی , یعنی طبل بر می داره و شروع می کنه به خوندن , ای وای حسین ما را         هیهات تشنه کشتن           غریب کربلا را             هیهات سر بریدن یا اینکه : بر مشامم...
6 اسفند 1390

خاطرات اين چند روز غيبت

  سلام دوستان یه مدت بود وقت نمی کردم بیام و وب معین کوچولو رو آپدیت کنم مرسی از همه دوستان که جویای احوال ما بودن , خدا رو شکر , خوبیم , حالا چند تا عکس براتون گذاشتم امیدوارم قشنگ باشه معين كوچولو اولش از قطار مي ترسيد ولي بعدش خيلي بهش خوش گذشت خوشبختانه برعكس نازنين از كوپه بيرون نميومد آخه نازنين وقتي با قطار مسافرت ميكنه همش توي راهروي قطار بازي ميكنه ولي معين با بطري هاي آب و موبايل و ... خودش رو سر گرم كرد اين خرگوش محمدامين بود ولي من نديدمش فقط عكسش رو ديدم آخه مرده بود و محمدامين عكس هاش رو بهم نشون مي داد جاتون خالي با پيشنهاد عمو حسين ( باباي نازنين ) به قم رفتيم و ساخت ضريح امام حسين رو ديديم خيلي ...
18 بهمن 1390

مسافرت معین و مامان و باباش

سلام بچه ها , ما اومدیم تهران , پیش عزیز و آقاجون و خاله ها و عمو حسین و نازنین و محمد امین با قطار اومدیم , اولش که معین کوچولو ترسیده بود و گریه میکرد که با قطار نریم , من قطار دوست دارم ولی نمی خوام با قطار برم و حسابی ترسیده بود و با کلی دنگ و فنگ راضی اش کردم که گریه نکنه بعدش کلی با بابا رضا بازی کرد و تا ساعت 12 شب  این ور و اون ور می رفت تا اینکه خوابش گرفت و خلاصه خوابید و تا صبح خوابید و ساعت هفت صبح بیدار شد و عمو حسین اومدن دنبال ما که از ساعت 5 صبح علاف ما بودن که ما هفت و نیم رسیدیم بعدش اومدیم خونه آقاجون و کلی با محمد امین و اسباب بازی های خونه خاله اکرم بازی کرد بعدش  نازنین و خاله سمیه اومدن که ...
22 دی 1390