معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

تولد محمد امین گلم

به نام آنکه تکیه بر نام او غروری است جاودانه تولد تولد تولدت مبارک               بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی آخ جون بازم یه تولد دیگه , بله تولد محمدامین جونه محمد امین دوستت داریم و تولدت رو تبریک می گیم اینجا هم یک سری از خصوصیات کلی متولدین تیر رو گذاشتم : خیلی حسّاس ، سریع الانتقال ، رویایی ، عاشق خانه و خانواده ، منزوی ، عاشق مهتاب ، عاشق فرزند ، علاقه مند به کشاورزی ، گاهی آرام و گاهی طوفانی ، خجالتی ، بسیار با سلیقه و شیک پوش ، پشتیبان اقوام ، دارای قویترین احساسات ، بهترین آشپز ، علاقه زیاد به گل ،  دارای حس پدرانه یا مادرانه...
22 تير 1393

خرید کادوی محمدصدرا و عیادت از عمه فاطمه

بالاخره جمعه موفق شدیم که بریم و واسه محمدصدرا کادو بخریم , معین که همش می گفت اینو بخریم نه این یکی رو بخریم نه فلان چیز رو بخریم بالاخره رضایت داد و یک پتو با رنگ پتوی خودش ولی با طرح متفاوت بخریم به نظر خودمون کادوی خیلی بدرد بخوری بود چون پتوی معین رو عزیز از تهران خریده بود و حسابی به دردمون خورد مثلا صبحا که معین رو می بریم خونه آقاجون , پتو رو می ندازیم روش , تا بیدار نشه  و یا توی مسافرت با خودمون میبریم بالاخره معین خیلی اونو دوست داره انشاا... محمدصدرا هم دوستش داشته باشه و به دردش هم بخوره بعدش اومدیم خونه و واسه افطار فلافل درست کردم                ...
22 تير 1393

معین توی پارک ملت و پیست اتومبیلرانی

معین کوچولو خیلی پارک ملت رو دوست داره آخه اسباب بازیهای اونجا یه مقدار هیجان داره و اونم عاشق هیجانه عجب ژستی گرفتی عزیز دلم این دیگه آخر هیجانه , بجای اینکه از پله برن بالا, دوست دارن از اینجا برن بالا اینجا مخصوص جیپ ها و پاترول ها و پاژیرو ها بود حسابی خلاقیت از خودشون نشون می دادن و معین خیلی خوشش میومد اینجا باز مخصوص پژو ها و پرایدها و موتورها بود حسابی معین اینجا رو دوست داشت وقتی دستی می کشیدن حسابی خوشحال بود و جیغ می زد ...
20 تير 1393

اینم عکسایی که قول داده بودم که بزارم

سلام به همه دوستان و آشنایان امروز چند تا عکس قدیمی و جدید که توی موبایل بابا رضا بود رو توی وبلاگ معین کوچولو گذاشتم این عکس رو توی الماس شرق که رفتم بودیم سرزمین عجایب , از معین کوچولو گرفتیم این جلیقه ای که میبینید یه زمانی اندازه عمه فاطمه بوده که الان معین پوشیده این معین کوچولو که یک نینجای واقعی شده , عزیزدلم خیلی خیلی لاک پشت های نینجا رو دوست داره این هدیه رو ریحانه جون توی پیش دبستانی امام حسین به معین گلم داده , یک جا مدادیه که روش عکس معین جونه این هدیه رو خاله سمیه از تهران براش فرستاده خیلی جالبه کلی با معین این بازی رو انجام میدیم کارت ها روی یک هد بند می بندیم و روی سرمون میزاریم و باید...
20 تير 1393

تولد قمری معین کوچولو

سلام عزیزم امروز یازدهم ماه مبارک رمضانه و عزیزدلم توی این روز قشنگ بدنیا اومد و من و بابا رضا رو حسابی خوشحال کرد , این ماه یک ماه پربرکت و شیرینیه و خودمون خیلی دوست داشتیم که توی این ماه قشنگ بدنیا بیای بهمین خاطر از خدا خواستیم توی این ماه زیبا خدا تو رو به ما بده راستی کوچولوی قشنگم مامانت هم توی ماه مبارک رمضان بدنیا اومده ------ قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت داریم ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست پس ای سر کرده ی خوبی ها میلادت مبارک عزیز دلم امروز تولد قمری شماست یادش بخیر , بابا رضا...
18 تير 1393

تولد مامان معین

امروز تولد مامان معینه, حالا نوبت من و معینه که براش یک متن قشنگ بزاریم , البته از دیروز همه به مامان معین  زنگ زدن و تولدشون رو تبریک گفتن تازه همکاراشون هم دیروز به مامان معین کادوشون رو دادن , فوق العاده قشنگ بود , ظروف نشکن هشت پارچه ای که شیشه ایه و روی گاز و توی فر هم میشه گذاشت که باید از همینجا ازشون تشکر کنم ما هم برای مامان یک جشن کوچولو و قشنگ گرفتیم راستی بعداز من (بابای معین) نازنین اولین کسی بود که تولد خاله شو تبریک گفت بعدش حسین آقا ( بابای نازنین ) و سمیه خانوم و همکار قدیمیه مامان , اکرم خانوم , عزیز و ... خیلی ممنون از همه که به یاد ما بودین یک کارت پستال دیگه از طرف معین و باباش واسه مامان ...
16 تير 1393

دیدن محمدصدرا

دیروز ساعت یازده ظهر معین کوچولو موقعی که من سرکار بودم به موبایلم زنگ زد ( آخه شماره موبایلم رو بلده ) و برام گزارشات خونه آقاجون رو داد گفت هنوز محمدصدرا رو نیاوردن , مامانی هم بیمارستانه منم با آقا جون هستم تازه دلم هم برات خیلی تنگ شده, گفتم منم دلم برات تنگ شده و بعدش قطع کرد و وقتی اومدم خونه کلی از محمدصدرا گفت و برام تعریف کرد که خیلی گریه می کنه طاهره خانوم خسته شده بود , گفتم هنوز کوچیکه و کلی از اسباب بازیهای محمدصدرا مخصوصا از موتورش برام تعریف کرد تا اینکه با عمه فاطمه هماهنگ کردیم و بعد از شام رفتیم دیدن محمدصدرا , جاتون حسابی خالی بود خیلی کوچولو و ریزه میزه بود خیلی هم شبیه عمو مهدی بود یک کم اونجا که بودیم دیگه رفتیم ...
27 خرداد 1393

متولدین خردادماه

ماشاا... , هزار ماشاا... آمار متولدین خرداد توی فامیل داره زیاد میشه آخه عمه فاطمه , طاهره خانوم , محمدجواد, نازنین , سامان و الان هم محمدصدرا همشون متولدین خرداد هستن راستی نهم خرداد تولد سامان بوده و دوازده خرداد تولد محمد جواد بوده و محمدصدرا هم تولدش بیست و پنجم خرداد ماه شد و امروز بیست و ششم خرداد هم تولد نازنینه لازم شد از همین جا به همشون تولدشون رو تبریک بگم تولد تولد تولدتون مبارک         بیاین شمعارو فوت کنین             که هزار سال زنده باشین اینو دیشب به معین گفتم , معین گفت منم هم , می...
26 خرداد 1393

بازم یه هدیه قشنگ از طرف خدا

دیشب آقاجون زنگ زد و به معین یه خبر خیلی خیلی خوش دادن و گفتن که نی نی عمو مهدی بدنیا اومده, همه مون حسابی خوشحال شدیم من پای کامپیوتر نشسته بودم که معین با خوشحالی تموم اومد پیشم و گفت مامان نی نی عمومهدی اسمش محمدصدراس , آخ جون از فردا دیگه می تونم باهش بازی کنم گفتم خداروشکر حالا میخوای باهش چی بازی کنی میگه مثلا توپ بازی گفتم آخه خیلی کوچولویه از محمد مهرداد هم کوچیکتره میگه نه حالا بزار من از فردا باهش بازی می کنم فکر میکنه الان یه نی نی اندازه خودشه فردا که محمدصدرا رو ببینه حسابی غافلگیر میشه , همه مون حسابی خوشحال شدیم دل تو دلمون نبود که زودتر ببینیمش ولی چون یازده شب بود بابا رضا گفت الان که راه نمیدن و امشب نمیشه دیدش ولی خیل...
26 خرداد 1393

یه خاطره قشنگ از معین کوچولو

یه روز معین جون همش می گفت بیا بازی منم که خیلی کار داشتم احساس کردم که از من ناراحت شد و بعدش رفت دنبال کار خودش, فردای اون روز وقتی از سرکار اومدم گفت بیا بازی منم گفتم دمپایی روفرشی ام رو پیدا کنم بعدش باهت بازی می کنم هر چی گشتم پیدا نشد خودش هم اومد کمک من و پیداش نکرد تا اینکه باباش به شوخی گفت شاید کسی انداخته تو آشغالی یک دفعه معین برق سه فاز گرفتش و بدو بدو رفت سمت سطل زباله و گفت اینجاست بعدش من اون رو پیدا کردم و شستم و خودش اعتراف کرد گفت که دیروز نیومدی بازی منم دمپایی ات رو انداختم آشغالی و کلی خندید , راستش شانس آوردم که دیشبش آشغالها رو نگذاشتم بیرون وگرنه دیگه بدون دمپایی شده بودم راستی معین رو کچل کردیم البته ...
26 خرداد 1393