معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

عکسهای کلاس فوتبال, ژیمناستیک و مهد قرآن معین کوچولو

امروز تصمیم گرفتم چند تا عکس از معین کوچولو و خاطراتش توی وبلاگش بزارم این عکس رو بعداز اینکه کلاس فوتبال عزیز دلم تموم شد و بهشون آبمیوه دادن ازش گرفتم راستی معین به آبمیوه میگه آمیمه!   اینجام چند تا عکس از کلاس قرآن معین گذاشتم معین , عارفه , سهراب و غزل همیشه قبل از اینکه آیه رو می خواستن یاد بگیرن انگشتشون رو میزاشتن زیر لبشون اینجا هم چند تا عکس از کلاس ژیمناستیک قلب مامان گذاشتم این عکس رو بعداز کلاس ژیمناستیک گرفتم که باهم رفته بودیم پارک ( اونم به اصرار معین کوچولو )   ...
9 مرداد 1393

کلاس فوتبال آقا معین

عزیز دلم روزهای زوج کلاس فوتبال داره امروز وقتی رسیدیم معین کوچولو کیفش رو کنار زمین گذاشت و به مربی اش ( آقای شریفی) و کمک مربی اش(آقای مرادی) سلام کرد , دست داد و توپش رو برداشت و شروع کرد به تمرینات ورزشی . مثلا : توپ رو با بغل پا بزنن , با روی پا بزنن یا با سینه بزنن یا با سر بزنن و ... بعدش مسابقه فوتبال شروع شد و دو تیم قرمز و آبی رو تشکیل دادن . معین , حسام , محمد و امیرعلی با هم یک تیم رو تشکیل دادن , معین توی زمین هر حرکت خاصی میکنه به من و بابایی اش نگاه میکنه و لبخندی میزنه و ما هم تشویقش میکنیم , انگاری واقعا مسابقات جام جهانیه اونم خیلی خوشحال میشه , اتفاقا امروز امیرعلی جلوی دروازه خطا کرد و پنالتی شد.   معین هم دروا...
4 مرداد 1393

یه خاطره قشنگ از معین کوچولو

امروز معین کوچولو یه حرف خیلی قشنگ زد که خیلی منو غافلگیر کرد, گفت : مامان اصلا قلب داری؟ , اصلا من جا توی قلبت دارم؟!                                                                          امروز با معین کوچولو یه مقدار , به خاطر موبایل دچار اختلاف شدیم آخه گوشیمو گرفت...
3 مرداد 1393

تولد خاله سمیه مهربون

امروز تولد شناسنامه ای خاله سمیه اس آخه خودش مهرماه بدنیا اومده ولی شناسنامه شون رو اول مرداد گرفتن ولی اخلاقش خیلی شبیه مهری هاست , مهربونه و صبور خاله سمیه تولدت مبارک , انشاا... هر روز زندگیت قشنگ تر و بابرکت تر از روز قبل باشه هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مره گی تولدت مبارک روز تولد تو روز نگاه باران بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان روز تولد تو گویی پر از خیال است یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است ...
1 مرداد 1393

خاطرات ماه مبارک رمضان

روزهای آخر ماه مبارکه و حسابی هوا گرمه , شبهای قدر با معین قرآن بسر می کردیم , عزیز دلم همه ذکرهای قرآن به سر رو می گفت توی یه قسمت حاج آقای معصومی گفت الان هر چی میخواین دعا کنید برآورده میشه , معین گفت مامان هر چی بگم خدا بهم میده گفتم آره بعدش یواش یه چیزی گفت بهش گفتم چی گفتی تا منم بدونم گفت از خدا خواستم بهم عروسک لاک پشت نینجا بده , واقعا آروزهای این فرشته کوچولوها چقدر پاک و معصومه , ای کاش ما آدمها همیشه مثل بچگی مون پاک و معصوم می موندیم . گفتم انشاا... خدا دعاتو برآورده می کنه بهش گفتم برای همه دعا کن برای آقاجونها , مامانی و عزیز ,  عمه, امین آقا, عموها و خانومهاشون , دایی و خانومش , خاله ها , حسین آقا  و بچه هاشو...
1 مرداد 1393

یادگرفتن سوره تکاثر

عزیز دلم اولین سوره ای که یاد گرفته , سوره تکاثره , فوق العاده قشنگ میخونه , با صوت هم میخونه , لذت میبرم از خوندنش امیدوارم قرآن همیشه حافظ و نگهدارش باشه , توی مهد قرآن دوستای خیلی خوبی پیدا کرده , سهراب , الیاس , غزل , فاطمه زهرا , ابوالفضل و کلی دوستای مهربون و ناز دیگه , هر کدومشون از اون یکی نازتر و قشنگ ترن . خانم نخعی خانم قرآنشونه معلم خیلی مهربون و قوی ای هستش با بازی و شعر این کوچولوهای ناز رو با قرآن آشنا کرده, مثلا یکی از شعرهایی که اونجا یاد گرفته اینه که دستاشون رو قایم می کنن و با هم می گن : دست من کجایی , کجایی اینجایم , اینجایم حال شما چطوره , حال شما چطوره ممنونم , ممنونم جلسات اول من هم توی کلا...
30 تير 1393

اومدن عزیز و آقاجون و محمدامین

دایی محمدرضا رفته بود تهران تا به عزیز و آقاجون سر بزنه اونها هم همه مون رو غافلگیر کردن و با دایی محمدرضا اومدن مشهد , معین کوچولو خیلی خوشحال شد خوشبختانه به تعطیلی خورد و قسمت شد تا ما چند روز دور هم باشیم , شب نوزدهم افطاری خونه دایی محمدرضا بودیم و فرداش چون بابارضا می خواست بره سرکار دیگه واسه مراسم شب احیا جایی نرفتیم و اومدیم خونه و با تلویزیون مراسم شب احیا رو انجام دادیم پنجشنبه با معین رفتیم و چند تا قالب ژله خریدیم و یه مقدار خرید کردیم و اومدیم خونه با هم ژله درست کردیم بعدش که می خواستم پیراشکی درست کنیم بابا رضا از سرکار اومد و کلی کمک ما کرد بعد ما به بابارضا گفتیم که برین بخوابین آخه خیلی خسته بود ,البته هنوز دراز نکشید...
28 تير 1393

تولد محمد امین گلم

به نام آنکه تکیه بر نام او غروری است جاودانه تولد تولد تولدت مبارک               بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی آخ جون بازم یه تولد دیگه , بله تولد محمدامین جونه محمد امین دوستت داریم و تولدت رو تبریک می گیم اینجا هم یک سری از خصوصیات کلی متولدین تیر رو گذاشتم : خیلی حسّاس ، سریع الانتقال ، رویایی ، عاشق خانه و خانواده ، منزوی ، عاشق مهتاب ، عاشق فرزند ، علاقه مند به کشاورزی ، گاهی آرام و گاهی طوفانی ، خجالتی ، بسیار با سلیقه و شیک پوش ، پشتیبان اقوام ، دارای قویترین احساسات ، بهترین آشپز ، علاقه زیاد به گل ،  دارای حس پدرانه یا مادرانه...
22 تير 1393

خرید کادوی محمدصدرا و عیادت از عمه فاطمه

بالاخره جمعه موفق شدیم که بریم و واسه محمدصدرا کادو بخریم , معین که همش می گفت اینو بخریم نه این یکی رو بخریم نه فلان چیز رو بخریم بالاخره رضایت داد و یک پتو با رنگ پتوی خودش ولی با طرح متفاوت بخریم به نظر خودمون کادوی خیلی بدرد بخوری بود چون پتوی معین رو عزیز از تهران خریده بود و حسابی به دردمون خورد مثلا صبحا که معین رو می بریم خونه آقاجون , پتو رو می ندازیم روش , تا بیدار نشه  و یا توی مسافرت با خودمون میبریم بالاخره معین خیلی اونو دوست داره انشاا... محمدصدرا هم دوستش داشته باشه و به دردش هم بخوره بعدش اومدیم خونه و واسه افطار فلافل درست کردم                ...
22 تير 1393