معینمعین، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

باران رحمت الهی زندگي ام البنین و رضا

تولد بابایی

بابا جون تولدت مبارک , امروز تولد بابارضاست و من و معین کلی نقشه کشیدیم تا یه تولد کوچیک و خودمونی بگیریم ولی بازم این بابارضایه شیطون برنامه های مارو بهم زد آخه قرار بود بابارضا , باجه عصر توی شعبه بمونه و من و معین کوچولو زود بریم خونه رو تزیین کنیم و همه رو دعوت کنیم و یه کیک کوچولو بگیریم و بابا رو غافلگیر کنیم ولی برعکس بابارضا اومد خونه , البته خونه آقاجون موندن تا توی بنایی به آقاجون کمک کنن , من و معین هم تصمیم گرفتیم بریم خونه ولی اشتباهی که کردیم ماشین رو نبردیم این باعث شد که به همه کارهامون نرسیم زود رفتیم یه کیک خریدیم و اومدیم خونه آقاجون,  که بابارضا رفته بود خونه خودمون و دیده بود که ما نیستیم کلا برنامه ما رو بهم ...
25 شهريور 1393

دعوت خاله حلیمه و حسن آقا

این چند وقت آقاجون حسابی گرفتار بنایی هستن و حسابی خونه رو شلوغ کردن , خاله حلیمه هم از گناباد اومدن تا یه سری به مامانی بزنن , ما هم یه شب خاله حلیمه و حسن آقا و مریم خانم و محمدرضا رو دعوت کردیم معین خیلی اونارو دوست داره آخه توی گناباد وقتی میریم خونه شون حسابی به معین خوش میگذره اونوشب قیمه درست کردیم و کلی بهمون خوش گذشت و خاله حلیمه شب خونه ما خوابید و صبح که ما رفته بودیم سرکار معین با اونا بود و با اونا رفته بود خونه آقاجون , بعدازظهر هم محمدرضا با معین اومد خونه ما و کلی با هم بازی کردن و حسابی معین بهش خوش گذشت چون همیشه معین دنبال همبازیه , منم خونه رو تمیز کردم      البته این بار بدون غر غر کوچولو خان که ب...
20 شهريور 1393

تولد درسای گلم

عجب تولد توپی بود , حسابی به من و معین کوچولو خوش گذشت جای همگی خالی بود و خاله بهرخ حسابی زحمت کشیده بود ولی اونم همش میگفت همه کارهارو خواهرشوهرم کرده ولی کار هر کی بود بسیار قشنگ و با برنامه بود دست همگی شون درد نکنه شب بسیار خوبی بود , معین کوچولو هم همش با درسا می رقصید یه کوچولوی شیطون دیگه هم بود که اسمش باران بود و معین حسابی حواسش بهش بود و سعی می کرد که اون نیفته ( نی نی خاله سارا بود ) خاله آزاده هم اومد ولی آترین کوچولو رو نیاورده بود و گفت که آترین خواب بوده , معین هم گفت چقدر خاله آزاده بده که آترین رو نیاورده بود خب اینجا بیدار میشه و چند تا عکس هم گرفتن که بعدا اونارو میزارم ؛ راستی تم تولد درساجون کیتی بود , معین هم یک لباس ...
13 شهريور 1393

سالگرد ازدواج

امروز برای ما سه نفر روز قشنگی بود , برای همین یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم و فیلم عروسی و آلبوم عکس مون رو نگاه کردیم , معین کوچولو هم همش میگفتم پس من کجام چرا توی فیلم نیستم , چرا توی ماشین عروس نیستم و کلی غرهای جورواجور منم بهش گفتم شما اون موقع توی قلب من و بابا بودی  , کلی تعجب کرد بعدش برای خودمون خاطرات تلخ و شیرین این چند وقت رو یادآوری کردیم و خدارو بخاطر همه نعمتهایی که بهمون داده شکر گفتیم و از خدا خواستیم همیشه و همیشه کمک احوال ما باشه و مریضی رو از خودمون و خانواده هامون دور کنه و یه لحظه مارو به حال خودمون رها نکنه , با آرزوی بهترین ها برای همه عزیزانمون ...
5 شهريور 1393

آخرین جلسه کلاس فوتبال

دیروز آخرین جلسه کلاس فوتبال عزیز دلم بود و بالاخره تموم شد خیلی حیف شد آخه معین خیلی خیلی این کلاس رو دوست داشت , جلسه آخر قلب مامان کاپیتان شد و خودش اعضای تیمش رو انتخاب کرد , جلسه قبل هم سامان رو با خودش برد و سامان هم توی فوتبال , بازی کرد و یک گل هم زد توی این دوره کلاس فوتبال, معین کوچولوی من چهار تا گل زد خیلی هم قشنگ دروازه بانی کرد همش مربی اش و کمک مربی اش (آقای شریفی و آقای قدیمی) می گفت معین دروازه بانی اش خیلی خوبه , دیروز همش خودش رو توی زمین می انداخت زمین , بعد از بازی ازش پرسیدم چرا اینقدر خودت رو می اندازی زمین , گفت آخه مثل تلویزیون میخواستم که پنالتی بشه بعد یه پنالتی بزنم , کلی با مامانی و آقاجون و بابایی به این حرفش...
2 شهريور 1393

یادگرفتن سوره توحید

پنجشنبه معین کوچولو با کمک مامان جونش سوره توحید رو یاد گرفت و خیلی خوشحال بود از اینکه این سوره رو خیلی زود یاد گرفت و همش خوشحالی میکرد , چند وقت پیش هم با کمک هم شعر زیر رو یاد گرفت: بچه خوب شیر بخور               کره , پنیر , ماست بخور           هم تخم مرغ , هم عسل خامه و سرشیر بخور            هم گوشت مرغ , هم ماهی       هم گوشت گوسفند بخور نگو اینو نمیخوام            ...
2 شهريور 1393

یاد گرفتن سوره کوثر

عزیز دلم با کمک مامان, سوره کوثر هم یاد گرفته و خیلی خوشحاله از اینکه سوره ها رو یاد می گیره همش میگه سوره توحیدم زود بهم یاد بده ولی صبر نداره که تمرین کنه منم بهش گفتم باید یواش یواش یاد بگیری و با بازی با هم یاد می گیریم ولی هنوز متأسفانه وابسته اس و قبول نمیکنه که تنهایی کلاس هاشو بره خانم نخعی زنگ زد و گفت جایزه یاد گرفتن سوره ها , قراره بچه ها رو ببریم کلوپ پاندا, معین جون هم میاد؟ منم گفتم باید ازش بپرسم وقتی بهش گفتم قبول نکرد گفت دوست دارم برم ولی اگه شما هم باشی میرم, تنهایی نمیرم واقعا موندم باهش چیکار کنم, فکر کنم دوباره واسه پیش دبستانی اش اذیت کنه و با این موضوع که باید تنهایی کلاسها رو بره کنار نیاد؛ فقط خدا کمک کنه که این موض...
26 مرداد 1393

یاد گرفتن سوره ناس

عزیز دلم به کمک مامان تونسته سوره ناس رو یاد بگیره وقتی بهش سه آیه اول رو یاد دادم گفتم بقیه اش رو فردا یاد میدم اصرار داشت که بقیه اش هم بگو منم بهش بقیه اش رو هم گفتم و با کلی تلاش یاد گرفت راستش بردمش توی حموم و با آب بازی هم روی سوره کار کردیم و اینقدر اون رو توی ذهنش آورده بود که حتی نمیخواست بخوونه ولی همش به زبونش میومد و بالاخره این سوره قشنگ رو یاد گرفت . منم با همکارم توی اینترنت گشتیم و یه شعر قشنگ واسه سوره ناس پیدا کردیم و اونو واسه معین خوندم و معین خیلی خوشش اومد شعرش این بود :                         &nbs...
15 مرداد 1393

عکسها و خاطرات معین کوچولو

توی این پست چند تا عکس قدیمی از جیگر مامان گذاشتم معین کوچولو همیش دوست داره از این ور سرسره بره بالا اینم یه عکس از معین کوچولو در حال حرف زدن با کلی هندوانه که داشتیم می رفتیم باغ امین آقا این اسباب بازی مورد علاقه معینه که خیلی خیلی دوستش داره بعضی اوقات بعضی وسایل هستن که بچه ها خیلی دوست دارن و براشون از اسباب بازی چند میلیون تومنی هم با ارزش تره اینم عکس از سفره هفت سین خانواده معین کوچولو واسه عید سال 93 اینم فرشته کوچولوی خونه مون کنار سفره هفت سین همیشه واسه ماشین بازی معین کوچولو فرش ها رو جمع میکنم تا سرعتش بالاتر بره و بیشتر بهش خوش بگذره اینم معین کوچولو در حال تفنگ بازی ( ...
9 مرداد 1393