رفتن به افطاری بابای ملیحه خانوم و دایی محمدرضا
روز چهارشنبه بابای ملیحه خانوم همه مارو واسه افطاری دعوت کرد و ما هم همگی به همراه آقاجون و عمه فاطمه و عمو مهدی رفتیم , عمو حسین هم اونجا بودن و فقط عمو حسن نبود و جاشون حسابی خالی بود , اونجا کلی بهمون خوش گذشت و فامیل و دوستان و آشنایان رو دیدم و با هم حرف زدیم . معین کوچولو هم با سامان کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت بعدش همگی با هم رفتیم خونه آقاجون و چندساعتی دورهم بودیم و میوه خوردیم روز پنجشنبه هم اعظم خانوم زنگ زدن و مارو واسه افطاری دعوت کردن. بابارضا که از سرکار اومدن خوابیدن, برای همین من و معین با اتوبوس به کلاس فوتبال رفتیم توی اتوبوس یه نی نی بغل مامانش خواب بود و معین همش بهش نگاه می کرد به قدری که اعصاب من رو خورد کرده بود بع...




